دستهای بین دیوار
ساعات کاری کسل کننده انگار قصد نداشتند تمام شوند، از این کسالت نوعی خارش به تمام بدنش افتاده بود احساس می کرد تمام بدنش چرب است مخصوصا موهایش که بلند بود و حسابی کلافه اش کرده بود.
هنوز 2 ساعت تا پایان ساعت کاری مانده بود، با این بی حالی و کلافگی واقعا نمی توانست کار کند. کاغذهای روی میزش را کمی ورق زد و با فریبکاری خواست اینطور جلوه کند که مشغول کار است. از همه اینها بد تر و شاید علت این تشویش همین تحریک گاه بگاه بود که از صبح سراغش آمده بود.
خیلی شانس آورده بود که امروز رئیس دست از سرش برداشته و هر ده دقیقه صدایش نمی کرد و گرنه هیچ چیزی نمی توانست جلوی خنده کارمند های بیکاری را بگیرد که با کنجکاوی به شلوار قلمبیده همکارشان نگاه می کنند.
مدام تصویر اتفاقات شب قبل و احتمالا امشبش جلوی چشمش می آمد خودش را می دید در بین دوستانش که باز دستش انداخته بودند و می گفتند «تو مرد نیستی و نداری، مگه میشه آدم به سی و دو سالگی رسیده باشه و کاری نکرده باشه» و بعد صدای قهقهه آنها توی سرش منفجر می شد.
چند دقیقه ای از فکر دیشب بیرون می آمد و در فکر امشب فرو می رفت که چطور باید با آن زن رو برو شود. از شب قبل تا حالا هزار بار منصرف شده بود هزار بار آن صحنه جلویش می آمد که بدون هیچ حرفی در برابر زن مات مانده و می خواهد گریه اش بگیرد. حتی می دید که از اتاق فرار می کند و دوستانش پشت در از خنده تک تک روی زمین می افتند.
این فکر و خیال ها مدام می رفت و می آمد تلفن دوستانش هم همینطور، از سر بد جنسی پنج شش بار زنگ زده بودند و برایش توضیح می دادند که چکار باید بکند و اگر نکند چه بلایی سرش می آورند. نسبت به تلفن حساس شده بود زنگ که می خورد قرمز می شد، حس می کرد همه می دانند چه برنامه ای دارد، حتی مسئول دبیرخانه که قبل از او اولین آدم دست و پا چلفتی بانک بود.
ساعت کاری کم کم داشت تمام میشد وسایلش را با دستپاچگی جمع و جور کرد، سعی می کرد طوری آلت قلمبیده اش را لای پاهایش بندازد که وقتی ایستاد کسی متوجهش نشود واقعا لحظات کلافه کننده ای بود. گوش ها و گونه هایش قرمز شده بودند و مدام آب دهنش را قورت می داد.
از پشت میز بلند شد و کتش را مرتب کرد در حالی که پاهایش را به هم می فشارد تا چیزی معلوم نشود. دوباره آب دهانش را قورت داد و بدون این که با کسی خداحافظی کند خیلی سریع از اتاق بی رون آمد. هر قدم برایش مثل این بود که پا روی میدان مین می گذارد و هر لحظه امکان دارد چیزی زیرش منفجر شود.
باید از سالن اصلی عبور می کرد تا به درب خروجی برسد. ده بیست متری جلوتر نرفته بود که متوجه شد کسی از پشت صدایش می زند. سرش را بر گرداند همین که نگاهش به او افتاد یک لحظه نفسش در سینه حبس شد. همکارش بود، خانم اولی، کیفش را که روی میز جا مانده بود برایش آورده بود.
دست پایش شل شد حتی دهانش کج شده بود نمی دانست چه باید بگوید، اتفاق بد تر هم افتاد این دستپاچگی باعث شد آلت لعنتی کار خودش را بکند و مثل یک فنر از بین پاهایش بیرون بپرد. دنیا داشت دور سرش می چرخید احساس می کرد تمام اداره بر گشته اند و اورا نگاه می کنند حتی در آن توهم دوستانش را می دید که از خنده روی زمین ریسه می روند.
در یک عکس العمل غیر ارادی کیف را از خانم اولی گرفت و بندش را به صورتی همایل به دوش انداخت طوری که کیف جلوی شلوارش بیفتد و مثلا آن گند کاری پنهان شود و بدون این که چیزی بگوید دوان دوان از بانک خارج شد.
به طرف پارکینگ می دوید خدا خدا مر کرد که زودتر به ماشین لعنتی برسد.ایستاد دستش را در جیبش کرد سوئیچ آنجا نبود. دوباره جیبش را گشت اما پیدایش نمی کرد. تمام جیبها حتی کیفش را زیر و رو کرد اما سوئیچ نبود. تازه یادش افتاد که آن لعنتی را هر روز در کشوی پایینی میزش می کذارد.
واقعا داشت گریه اش می گرفت، چرا در آن لحظه لعنتی باید این فراموشکاری سراغش می آمد. اصلا امروز نفرین شده بود، با آن رفقای لعنتی و آنز زند بدکاره احمق که باید امشب ترتیبش را می داد.
یاد حماقت دیشب و آن شرط احمقانه افتاد که قبول کرد با یک زن بخوابد تا آنها باور کنند مرد است. و گرنه جلوی همه آنها لخت شود تا مردانگیش را ببینند.. با خودش می گفت کاش همانجا لخت می شدم و یکبار برای همیشه ماحرا را تمام میکردم. اما کار از کار گذشته بود باید شرط را احرا می کرد.
به ساعت نگاه کرد. 4:25 دقیقه، باید زود تر به خانه می رسید. لگد محکمی به در ماشین زد و از در پشت پارکین به شمت خیابان رفت. تمام دور و ورش را از زنان می دید انگار که هیج مردی در خیابان نیست حس می کرد همه آنها می خواهند به درون بکشندش.
دست بلند کرد یک تاکسی ایستاد. خودش را داخل آن انداخت در این چند دقیقه اصلا متوجه نبود که راست کرده یا نه دیگر برایش مهم هم نبود انقدر ترس فرایش گرفته بود که واقعا چنین چیزی مهم نمی نمود.
راننده از همان ابتدا شروع به صحبت کرد از آن آدمهای وراج بود که از همه چیز حرف می زنند.راننده مدام غر غر می کرد اما هیچ چیز از حرفهایش را غیر از این قسمت نشنید. می گفت دو ساعت قبل زنی را سوار کرده که مدام سعی می کرده تحریکش کند و می گفته که هر کاری دوست داری با من بکن اما کرایه نگیر و … .
به رسید کرایه راننده را حساب کرد و پیاده شد. نمای خانه در برابرش مثل فاحشه خانه های کثیف پایین شهر جلوه می کرد. تمام وجودش را نفرت گرفت اما نمی توانست این نفرت را بروز دهد تا سعی می کرد فریادی بزند یا از تصمیمش منصرف شود خنده های وقیحانه جلویش می آمدند و تمام نفرتش مغلوب یک سر خوردگی عاجزانه می شد.
زنگ زد همخانه اش که ساعت کاریش زود تر از او تمام میشد در را باز کرد. و با حالتی که جلوی خنده اش را می گرفت از چارچوب در کنار رفت و فریاد زد «مرد بزرگ اومد».
خنده های هیولا وار به گوشش می رسید اما اینبار واقعی. دنیا داشت روی سرش خراب میشد. بغضش گرفته بود هیچ اثری از عتماد به نفس درونش نبود. پاهای سست دستهای سست و صورت بی روح.
یکی فریاد زد « هی مرد تو قراره ترتیب اون و بده نه اون ترتیب تورو »، پشت بندش یکی ریگر گفت « شانس آوردی که ازدواج نکردی و گرنه از شب اول زنت با یکی دیگه می خوابید». پشت سر هم حرفهای نیشدار روانه اش می کردند و هیچ توانی برای مبارزه نداشت.
سرش را پایین انداخت و به اتاق رفت، در را بست چفتش را انداخت و روی تخت پهن شد. انگار تمام خستگی ها بدنش را احاطه کرده بود و رمقی برایش نمانده بود تا به خود حرکتی بدهد. در آستانه بزرگترین اتفاق زندگیش کاملا بی اختیار بود هیچ قدرت تصمیم گیری ای نداشت.
نمی دانست که دارد بی پروایی می کند و معصومیتش را از دست می دهد. یا در مجبورش کرده اند که کشاکش با یک جهل احمقانه را تجربه کند. در آن حالت خلصه لحظه لحظه زندگیش را مرور می کرد. لحظه هایی خالی از زن.
یادش افتاد غروب آن روزی در 15 سالگی اش که در مدرسه یک گوشه جمع شده بودند و به عکسی که در آن زنی روی بدن یک مرد خوابیده بود نگاه می کردند. و او تمام بدنش می لرزید.
از آن هفت هشت بچه ای که آنجا بودند همه خود را با دستمالی و … ارضا کرده بودند اما او که از بقیه خجالت می کشید و همیشه یک بچه منظبت بود جرات چنین کاری را نداشت. و یادش می آمد که آن روز بعد از ظهر وقتی به خانه اش رسیده بود با ترس و لرز به گوشه اتاقش رفته بود و با همین حالتی که الان خوابیده روی تخت افتاده بود و خودش را ارضا کرده بود.
تمام آن روز با جزئیات کامل از دیدگانش می گذشت







