ذهنم نمی نویسد :|
ذهنم مدتهاست که نمی نویسد، به قول خودم داستان قبلی را هم از یکی ازبیگاه وبلاگ هایم اینجا آوردم تا کمی تکان بخورد این خانه سرد آن روزهایم…ذهنم بیشتر از این نمی نویسد…
دستهای بین دیوار
ساعات کاری کسل کننده انگار قصد نداشتند تمام شوند، از این کسالت نوعی خارش به تمام بدنش افتاده بود احساس می کرد تمام بدنش چرب است مخصوصا موهایش که بلند بود و حسابی کلافه اش کرده بود.
هنوز 2 ساعت تا پایان ساعت کاری مانده بود، با این بی حالی و کلافگی واقعا نمی توانست کار کند. کاغذهای روی میزش را کمی ورق زد و با فریبکاری خواست اینطور جلوه کند که مشغول کار است. از همه اینها بد تر و شاید علت این تشویش همین تحریک گاه بگاه بود که از صبح سراغش آمده بود.
خیلی شانس آورده بود که امروز رئیس دست از سرش برداشته و هر ده دقیقه صدایش نمی کرد و گرنه هیچ چیزی نمی توانست جلوی خنده کارمند های بیکاری را بگیرد که با کنجکاوی به شلوار قلمبیده همکارشان نگاه می کنند.
مدام تصویر اتفاقات شب قبل و احتمالا امشبش جلوی چشمش می آمد خودش را می دید در بین دوستانش که باز دستش انداخته بودند و می گفتند «تو مرد نیستی و نداری، مگه میشه آدم به سی و دو سالگی رسیده باشه و کاری نکرده باشه» و بعد صدای قهقهه آنها توی سرش منفجر می شد.
چند دقیقه ای از فکر دیشب بیرون می آمد و در فکر امشب فرو می رفت که چطور باید با آن زن رو برو شود. از شب قبل تا حالا هزار بار منصرف شده بود هزار بار آن صحنه جلویش می آمد که بدون هیچ حرفی در برابر زن مات مانده و می خواهد گریه اش بگیرد. حتی می دید که از اتاق فرار می کند و دوستانش پشت در از خنده تک تک روی زمین می افتند.







