طمنّي عليك
من يوم بعدك وانا قلبي مكسوز وحزين
محتار مش عارف الدنيا واخداني لفين
صعبان علي قلبي فراقك طب هعمل ايه
جوايا حنين علشانك ازاي اداريه
طمني عليك قول فين الاقيك
مشتاق لعنيك وبموت من شوقي ليك
وازاي انا اعيش لو مش وياك
مش قادر انساك
ايامي بقت من غيرك ماليها الويل
بتعذب كل مايجي عليا الليل
وبروح علي صورتك اخدها في حضني وانام
اهي حاجه بتصبرني علي الايام
دايما روحك حوليا وفي كل مكان
بتهون ياما عليا سنين حرمان
طمني عليك قول فين الاقيك
مشتاق لعنيك وبموت من شوقي ليك
وازاي انا اعيش لو مش وياك
مش قادر انساك
شب از مهتاب سر میره
شب از مهتاب سر میره– تمام ماه تو آبه– شبیه عکسه یک رویاست– تو خوابیدی جهان خوابه– زمین دور تو می گرده– زمان دست تو افتاده– تماشا کن سکوت تو– عجب عمقی به شب داده– تو خواب انگار طرحی از– گل و مهتاب و لبخندی– شب از جایی شروع می شه– که تو چشماتو می بندی– تو رو آغوش می گیرم– تنم سر ریزه رویا شه– جهان قد یه لالایی– توی آغوش من جاشه– تورو آغوش می گیرم– هوا تاریک تر می شه– خدا از دست های تو– به من نزدیک تر می شه– زمین دور تو می گرده– زمان دست تو افتاده– تماشا کن سکوت تو– عجب عمقی به شب داده– تمام خونه پر می شه– از این تصویر رویایی– تماشا کن ، تماشا کن– چه بی رحمانه زیبایی
شنبه
با یک دست لای آت و آشغالهای میز دنبال تکه کاغذی می گشت که چیزی بنویسد، ولی کاغذ بدرد بخوری پیدا نمی شد. نگاهش به تقویم قدیمی افتاد “سال 1388″ یک صفحه را باز کرد و نوشت و بعد با خیال راحت گوشی را قطع کرد. توانسته بود صاحب خانه را متقاعد کند که به خاطر این همه کثافت و آت و آشغال که از در و دیوار می بارد حداقل کرایه ماه اول را کم تر بپردازد. از خوشحالی می خواست فریاد بزند، کمی این ور آن ور پرید و خرت و پرت های اطرافش را بهم ریخت، بالا خره برای یک دانشجوی شهرستانی بی کس و کار چند هزار تومن هم پول بود.
عقب عقب رفت وخودش را روی مبل تک نفره رنگ و رو رفته ای که مثل جای جای این خانه بوی تنهایی می داد ولو کرد، دستهایش را پشت سر گذاشت و در فکر و خیال فرو رفت که چار قلم آفتابه و لگنش را کجا بچیند، در همبن حال از فرط خستگی خوابش برد، آنقدر آرام و مظلوم که انگار پس از سالها به خانه پدری بر گشته.
…
نمی دانست چند ساعت خواب بوده، آن اتاق تنهایی هم که پنجره ای به بیرون نداشت، مهم هم نبود چون سر حال بود و آماده تا تمیز کاری و رفت و روب را شروع کند. قبل از همه سر میز رفت و دنبال تقویم گشت تا صفحه ای که شماره را در آن نوشته بود …
ادامه دارد…







