به تعداد مورد نیازی دافی جهت موارد زیر (زمینی) نیازمندیم

می 24, 2008 at 5:09 ب.ظ (BAN, Blogroll, Event, k oskholism)

به تعداد مورد نیازی دافی جهت موارد زیر نیازمندیم :christina

1- استفاده مازاد لوازم آارایش وارداتی از کشور های طابعه

2- و همچنین مصطحلک ساختن تعداد کافی شرت کرست و ما بقی یراق و تشکیلات  مصطحلک

3- منشی گری البته از نوع خوب آن و نه از نوع معمولی در شرکت های مطبوع

4- بر آوده کردن نیاز های نقدی خود و جنسی تعداد نا محدودی جوان چرب زبان به همراه خوردرو ال 90 و پراید یشمی

5- انجام امور گمرگی در پایانه های مرزی کشور های عرب زبان

6- و باز همچنین اعمال بی شماری که از نام بردن آنها عاجزیم

7- و دست آخر خوردن مقادیر متنابعی کوکولی دست اول

پیوند پایدار 10 دیدگاه

آلت این روزگار برهنه بین و مترس

می 20, 2008 at 9:08 ب.ظ (BAN, Blogroll, Event)

40 سال پیش در این خراب شده اگر می خواستی دیدی آدم وار به زندگی داشته باشی و از آن سر در بیاری باید نمی خوردی و نمی کردی و نمی ریدی. اما حالا در این آشوب بی حاصل و معما های بی جواب عاشقانه و عارفانه ای که مدرن شده مگر می شود نخورد و نکرد و نرید، آن وقت عاقل باقی ماند و زندگی را فهمیده داشت!!!؟

scary

بشخصه نمونه زیادی را دیده ام و هر روز می بینم که از این سه فعل پر برکت محرومند، و بعضی دست و پایشان به اسلام بسته است و بعضی دیگر به بچه کونی گری و ترسویی اما در این بین ندیدم جماعت متفکر و روشن بینی که حداقل نخورد و نکند و عاقل مانده باشد حالا بماند که با تراوشات روشنفکرانه خود بریند یا درون گرایی کند و نریند .

البته این را هم بگویم که عده کمی را می شناسم که نمی خورند و نمی کنند و صد البته با عقایدشان به همه چیز ریده اند (که داخل پرانتز عرض کنم این ریدن حاصل پر معنی دو فعل دیگر است حالا در بعضی به الذات و در بعضی دیگر بالصفات) اما مثل ماها که به سه فعل واقفیم ریدنشان یک رنگ است. اینها انسانهای فرهیخته و بدرد بخور این جامعه اند که در نهایت زمام امور را بدست خواهند گرفت و اگر امیدی باشند به اینان است. نمونه اش رفیق عزیز گرمابه و گل ستان خودم حاج علکس است.

ادامه مطلب »

پیوند پایدار 12 دیدگاه

فرشته مرگ به زنت چشم دارد

می 19, 2008 at 4:54 ب.ظ (Blogroll, Event)

angel_deathمی گفت که اگر آمریکایی باشی بعید نیست یک روز صبح از خواب پا شی و ببینی که چهرت تغییر کرده یا فرشته مرگ از زنت خوشش اومده، متعجبانه نگاهش می کرد و با چشمانی که از حدقه به زور در آمده بودند گفت: عجب هیچ وقت فکر نمی کردم امریکایی بودن انقدر مشکلات برای آدم داشته باشه.

صحبتش را قطع کرد : نه اینطورم نیست که همیشه همه چیز منفی باشه بعضی وقتا شاید بعد از باز کردن در یه پاکت ببینی که توش یه چکه 1 ملیونیه یا این که یه ماشین زمان تو انباری متروک خونت پیدا کنی. به نظر من این ریسکه ولی ارزشش رو داره.

با قیافه حق به جانب گفت: اگر شانس تو یا منه مطمئن باش تو اون پاکت هیچ چیز غیر از میکروب سیاه زخم یا چه می دونم برگه احظاریه دادگاه نیست، من از خیرش می گذرم دنبال دردسر نیستم.

خیلی عصبی پاکت سیگار ارزان قیمتش را از جیب در آورد و بدون این که به دوستش تعارف کند سیگاری روشن کرد. چند لحظه ای به فکر فرو رفته بود اما از بی حالتی چشمانش معلوم بود که تفکرش عمیق نیست. اولین پک را بیرون داد : چه خوبه که هنوز می تونی به این چیزا فکر کنی من از 5 سال قبل تا حالا هیچ وقت ذهنم بیرون از این خراب شده نرفته یعنی وقتش رو نداشتم که بتونم فکر دیگه ای داشت ه باشم.

پایان وقت ناهار رسید و زنگ کار به صدا در امد دوستش که صحبت از امریکا را پیش کشیده بود در حال آماده شدن گفت :تو نپرسیدی که برای چی من این صحبت رو وسط کشیدم. من منظور خاصی دارم، یه برنامه ام ریختم چند نفریم تصمیم گرفتیم که یه کار بزرگ بکنیم شاید توام بتونی سهمی توش داشته باشی و به یه نون و نوایی برسی. فعلا خداحافظ فردا وقت ناهار می بینمت و باهم صحبت می کنیم.

سیگارش را در ظرف غذا خاموش کرد، چند قلپ آب خورد و آماده برگشتن بر سر کار شد. در چند قدمی که تا کارگاه مانده بود با خود فکر می کرد که گیر چه آدم احمقی افتاده، در کشوری که برای یک لقمه نان باید مثل سگ از بوق صبح تا لنگ شب کار می کردند عده ای آدم بیکار بودند که تمام فکر و ذکرشان رفتن به آمریکا بود و تصوری غیر از آنچه در فیلمها از آن دیده بودند نداشتند.

ادامه مطلب »

پیوند پایدار 3 دیدگاه