فرشته مرگ به زنت چشم دارد
می گفت که اگر آمریکایی باشی بعید نیست یک روز صبح از خواب پا شی و ببینی که چهرت تغییر کرده یا فرشته مرگ از زنت خوشش اومده، متعجبانه نگاهش می کرد و با چشمانی که از حدقه به زور در آمده بودند گفت: عجب هیچ وقت فکر نمی کردم امریکایی بودن انقدر مشکلات برای آدم داشته باشه.
صحبتش را قطع کرد : نه اینطورم نیست که همیشه همه چیز منفی باشه بعضی وقتا شاید بعد از باز کردن در یه پاکت ببینی که توش یه چکه 1 ملیونیه یا این که یه ماشین زمان تو انباری متروک خونت پیدا کنی. به نظر من این ریسکه ولی ارزشش رو داره.
با قیافه حق به جانب گفت: اگر شانس تو یا منه مطمئن باش تو اون پاکت هیچ چیز غیر از میکروب سیاه زخم یا چه می دونم برگه احظاریه دادگاه نیست، من از خیرش می گذرم دنبال دردسر نیستم.
خیلی عصبی پاکت سیگار ارزان قیمتش را از جیب در آورد و بدون این که به دوستش تعارف کند سیگاری روشن کرد. چند لحظه ای به فکر فرو رفته بود اما از بی حالتی چشمانش معلوم بود که تفکرش عمیق نیست. اولین پک را بیرون داد : چه خوبه که هنوز می تونی به این چیزا فکر کنی من از 5 سال قبل تا حالا هیچ وقت ذهنم بیرون از این خراب شده نرفته یعنی وقتش رو نداشتم که بتونم فکر دیگه ای داشت ه باشم.
…
پایان وقت ناهار رسید و زنگ کار به صدا در امد دوستش که صحبت از امریکا را پیش کشیده بود در حال آماده شدن گفت :تو نپرسیدی که برای چی من این صحبت رو وسط کشیدم. من منظور خاصی دارم، یه برنامه ام ریختم چند نفریم تصمیم گرفتیم که یه کار بزرگ بکنیم شاید توام بتونی سهمی توش داشته باشی و به یه نون و نوایی برسی. فعلا خداحافظ فردا وقت ناهار می بینمت و باهم صحبت می کنیم.
سیگارش را در ظرف غذا خاموش کرد، چند قلپ آب خورد و آماده برگشتن بر سر کار شد. در چند قدمی که تا کارگاه مانده بود با خود فکر می کرد که گیر چه آدم احمقی افتاده، در کشوری که برای یک لقمه نان باید مثل سگ از بوق صبح تا لنگ شب کار می کردند عده ای آدم بیکار بودند که تمام فکر و ذکرشان رفتن به آمریکا بود و تصوری غیر از آنچه در فیلمها از آن دیده بودند نداشتند.







