پسر: حالت خوبه؟؟؟ دختر: آره بااااااا
پسر: می دونی من آدم رکی هستم، به چیز خاصی هم اعتقاد ندارم که بتونی تویه کنتابا چیزی ازش بخونی
پسر: نگاه من به تو یه نگاه دوستانست، یه دوستی ساده، اصلا برای من فرقی نداره که تو دختر باشی یا نه، می فهمی که؟؟؟
دختر: دقیقا، آره بااااا منم همین طور
پسر: می دونی من نظرم در باره ثکث اینه که ثکث یه مسئله طبیعیه و آدم نباید خودش رو محدود کنه، البته نمیخوام بگم که آدم بی بندو باریم فقط دارم اعتقادم و می گم، نظر تو چیه؟؟؟
دختر: آره بااااا منم موافقم، من اصلا از اون دختر هایی نیستم که خودشون رو محدود کنن
پسر: من از هفت سالگی به بعد دیگه به ازدواج فکر نکردم و همیشه نظرم این بوده که ازدواج آدم رو محدود می کنه.
دختر: دقیقا منم همین فکرو دارم، من می خوام از جوونیم لزت ببرم. آره بااااا
پسر: ابروهاتو خودت برداشتی؟؟؟ با خونوادت مشکل نداشتی؟؟؟
دختر: آره بااا، نه باااااا
پسر: من همیشه قهومو تلخ میخورم تو چی ؟؟؟
دختر: آره بااااااا ، دقیقا، منم تلخ می خورم
پسر: اوکی سیگار چی، می کشی؟؟؟
دختر: آره بااااا
پسر: (در حالی که سیگار تارف می کنه ب دختره) مشروبم می خوری؟؟؟
دختر: آره بااااا، زیادم میخورم ( در حالی که پک اول رو به سیگار میزنه و بشدت سرفه می کنه)
پسر: اااا چی شد چرا سرفه کردی ؟؟؟ مگه نگفتی سیگار می کشم
دختر: آره باااا می کشم، اما الان یاد یه چیزی افتادم و یه لحظخ تمرکزمو از دست دادم
پسر: آهان، حالت خوبه؟؟؟
دختر: آره باااا
پسر: چه خبرا؟؟؟
دختر: آره بااااا
پسر:(با حالت بهت زده) تو بیگانه رو خوندی؟؟؟
دختر آره بااااا، هری پاترم می خونم
پسر:(بهت زده تر) تو ویکتور هوگو رو ترجیح میدی یا انیشتین و؟؟؟
دختر: آره باااا، من اگزیستانسیالیست میدونی که چیه؟؟؟
پسر: هنوز حالت خوبه؟؟؟
دختر: آره باااا
پسر: چند جفت کفش داری ؟؟؟
دختر: آره بااااااا. سه تا، دو تاشم الان تو کیفمه
پسر: آره باااااا؟؟؟
دختر: آره بااااااا
پسر: تا حالا ثکث داشتی؟؟؟
دختر: آره بااااا صد بار بااااا
پسر: ببینم نظرت هنوز در مورد ثکث عوض نشده؟؟؟
دختر: نه باااااا، من نظراتم رو تغییر نمیدم
پسر: پس بریم؟؟؟
دختر آره بااااا
پسر: مطمئنی؟؟؟
دختر: آره باااااا
پسر: پس بریم
دختر: آره باااااا
پسر: پاشو دیگه
دختر: آره بااااا
پسر: خل شدی؟؟؟ میگم پاشو
دختر: آره باااا
…
…
…
پسر: آره باااااااا
دختر: آره بااااا
پسر: آره بااااا
دختر: آره بااااااا
…








rahaa گفت،
فوریه 27, 2008 روی 12:19 ب.ظ
divooooooooooooooooooooooooooooooone!!!
آرمان گفت،
فوریه 27, 2008 روی 12:58 ب.ظ
بسم الله
یکی برای اولین بار برای اولین مطلبم در سیر جدید بلاگم نوشته بود …
با سلام مطلب مزخرفی بود!!
به ملت خواننده ی گیج تر از خودم:
آره بااااااااا همون آره بابا با لهجه لاتی است!!
rahaa گفت،
فوریه 27, 2008 روی 1:30 ب.ظ
نوشته ي بسيار بسيار چرتي بودمن اولش كه خوندم فكر كردم شايد نقد باشه ولي نقد نبود اره باااااا چرت بود اي چرت گو كمتر چرتو پرت بگو:
alkomx گفت،
فوریه 27, 2008 روی 2:12 ب.ظ
چه دختر بدی ….!!! و چه پسر بدتری!!!
Behzad Abdi گفت،
فوریه 27, 2008 روی 3:05 ب.ظ
خدا شفا بده! ان شالله
سالومه شایگان گفت،
فوریه 27, 2008 روی 6:30 ب.ظ
زیاد میری 360 ؟!
+ : من هم.
modir گفت،
فوریه 27, 2008 روی 7:22 ب.ظ
جالب نوشته بودی .
شکفته گفت،
فوریه 27, 2008 روی 7:30 ب.ظ
مستر به نظر یو من چرا وبلاگ دارم؟
raoros گفت،
فوریه 27, 2008 روی 8:11 ب.ظ
چه مکالمه ی آشنایی !
البته با کمی تغییرات
بید مجنون گفت،
فوریه 27, 2008 روی 9:07 ب.ظ
آره باااااااااا
ataee گفت،
فوریه 28, 2008 روی 8:02 ق.ظ
mehrzadpars گفت،
فوریه 28, 2008 روی 9:30 ق.ظ
تا چند دقیقه پیش فکر می کردم که فقط منم که قرص آبی ها رو نشسته می خورم
اما ظاهرا بقیه هم ایضا
میلاد گفت،
فوریه 28, 2008 روی 9:30 ق.ظ
خودت ییک بار دیگر آنرا بخوان ببین ارزش نوشتن داشت؟!
موفق باشی…!
raoros گفت،
فوریه 28, 2008 روی 10:18 ق.ظ
اصلا می دونی؟ این نوشته یه بخش حقیقی داره و یه بخش طنز، به نظر من خیلی عالیه، باورت می شه من دیشب چقدر فکر این نوشته بودم؟
بخش حقیقی و منطقی اش تو اکثر آشنایی ها هست و اگر زنی بخواد جلوی این سئوال ها سربلند کنه و ساز خودشو بزنه ، مطروده، باید تنها بمونه… ببخشید ولی مردهایی که اینطور شروع می کنن و برای تخریب جلو می رن فاقد شعورن، چون مثه خلع سلاح می مونه، اگر بخوای خودت باشی و بگی یارو مگه تو احمقی چه کوفتی هستی که به خودت این حق رو می دی ، باید تازه چند تا فحشم بشنوی…
ببخشید می دونم بی ادبانه بود و من بار اوله که دارم اینطور کامنت می ذارم، چون بدجور ذهن و قلبم پره. ولی اصلاحش نمی کنم اگر خوشت نیومد پاک کنش
raoros گفت،
فوریه 28, 2008 روی 12:13 ب.ظ
اااا خیلی جالبه سه ثانیه قبل از اینکه شماکامنت بذاری بگی لینک کردی من تو بلاگت بودم دیدم لینک دادی!
raoros گفت،
فوریه 28, 2008 روی 12:16 ب.ظ
اره کلی خندیدم!
raoros گفت،
فوریه 28, 2008 روی 12:19 ب.ظ
ممنون ، من هم با اسم هدربلاگتون لینک کردم
raoros گفت،
فوریه 28, 2008 روی 12:21 ب.ظ
خواهش میکنم
raoros گفت،
فوریه 28, 2008 روی 12:24 ب.ظ
جمعه پوش بله، ولی همین که ذات جمعه رو نداره و اون عصر کسالت بار بی انتها توش نیست جای شکر داره. (:
raoros گفت،
فوریه 28, 2008 روی 12:28 ب.ظ
اره کسی رازش رو نمی دونه، اگر یه مدت نامعلومی بخوابم و یه غروب پاشم و ندونم چه روزیه، اگر جمعه باشه محاله که نفهمم و اشتباهی بگم یه روز دیگه است، انقدر که با بقیه روزا فرق داره
raoros گفت،
فوریه 28, 2008 روی 12:30 ب.ظ
شرمنده اهل سیگار نیستم به هیچ وجه
کمال گفت،
فوریه 28, 2008 روی 12:38 ب.ظ
چرا پسته تعارف نکرد؟
من هم مستر
raoros گفت،
فوریه 28, 2008 روی 12:39 ب.ظ
خوش بگذرید
raoros گفت،
فوریه 28, 2008 روی 12:41 ب.ظ
چه جالب شد اینجا، انگار با خودم حرف زدم! =)
باران گفت،
فوریه 28, 2008 روی 2:30 ب.ظ
آره باااااااا
c174 گفت،
فوریه 28, 2008 روی 8:34 ب.ظ
نوشته جالبي بود.من به عقل تو و كار تو خنديدم.
the god father گفت،
فوریه 28, 2008 روی 9:22 ب.ظ
khewli jaleb bo0d dawshi
are bawwwwww in vagheaT bo0d ke emro0z khewli to0 jame’e mibinim v ba in tanze talkh omghesho nesho0n daD
karet doroste afkare ghashangeto kheili kho0b v bedo0ne ta;arof boro0z miD
moafagh bashi
ya hagh
عبدالحسین گفت،
فوریه 29, 2008 روی 10:45 ق.ظ
بسم الله .. وارد اتاق خانه می شود .. با تعجب به همه جا سرک می کشد .. فکرش را هم نمی کرد که سربازیش را در یک همچین جایی بگذراند ..
– خدایا دمت گررررررررررررررم .. بدبخت رفیقام باید تو پادگان دستشویی تمیز کنن .. ولی خیالی نیست .. خودمو عشقه .. دوسال بخور و بخواب ..
– داری با کی حرف می زنی .. بجنب بیا دنبالم دیگه ..
این را پیرزنی می گوید که جلوتر از او، او را راهنمایی می کند ..
– ننه جان! حالا این خونه ی کی هست که اینقدر زور داشته که برا امور روزمره اش بهش سرباز دادن و این افتخار!! نصیب من شده ..
– «آقا» سرهنگ ارتشه .. از اون آدم گنده هاست .. یعنی خب اولش نبود .. ولی با گنده ها گشت و خودشم شد گنده .. خدارو چه دیدی .. اگه از تو خوشش بیاد شاید تو رو هم بیاره قاطی گنده ها .. پس تمام زورتو بزن که ازت خوشش بیاد .. البته یه پیش شرط هم داره ..اونم «خانمه»! .. خانمِ «آقا» رو میگم .. یه پارچه خانمه! .. «آقا» رو حرفش حرف نمیزنه .. اگه «خانم» ازت خوشش بیاد دیگه ردخور نداره .. «خانم» از خیلی ها خوشش اومده!! و سفارش خیلی ها رو به «آقا» کرده ..! اگه ازت خوشش بیاد از همون موقع خودتو قاطیه گنده ها ببین!
بازهم به فکر فرو می رود .. خدایا یعنی می شود .. هر کاری می کنم که .. یاد دهاتشان می افتد .. با چه فلاکتی بزرگ شد .. هرکاری .. «هرکاریِ» آخر را چند مرتبه می گوید .. یکی دو دفعه سوالی می گوید یکی دوفعه با تعجب و یکی دو دفعه هم با تردید ..
– آهاااااای تو که با زدی توو خط و خیال که .. بجنب «خانم» منتظرن ..
همینطور که دارد با او حرف می زند .. در را هم باز می کند و با دست به او اشاره می کند که بجنبد و داخل شود .. تا وارد می شود،یک مرتبه چشمهایش چهارتا می شود .. ناخودآگاه ساکش از دستش می افتد .. آب دهانش را به زور قورت می دهد .. «لام» بعد از «سـ» که داشت می گفت، یکمرتبه در دهانش گم می شود .. پیرزن لبخندی می زند .. انگار از این نگاههای اول زیاد دیده .. خانم نسبتاً جوانی که به احتمال زیاد همان «خانم» است روی صندلی نشسته .. زیبا و در عین حال نیمه عریان .. پا را روی پا انداخته و … با تلفن حرف می زند ..
– ننه جان چرا ساکتو انداختی زمین .. برش دار بیا توو دیگه .. زشته.. خوبیت نداره!
به ناگاه به یاد مادرش می افتد که از زیر قرآن ردش کرده است ..
– مادرجان سپردمت به خودش .. خودش می دونه و خودش ..
ساک را از زمین بر می دارد و به سرعت از اتاق بیرون می آید .. پیرزن بدنبالش راه می افتد ..
– کجا میری پس .. اینجا همه چی بهت میدن ..
با خودش زیر لب می گوید .. اگه مجبورم کنن هرروز توالتهای پادگانو تمیز کنم، دیگه بر نمی گردم اینجا .. هرکاری .. هرکاری .. الا اینجا ..
برگردانی از خاطرات شهید عارف «عبدالحسین برونسی» … عبدالحسین .. عبد حسین باید باشی تا بِکَنی .. بگذری ..از «شهوت» گذشت تا به «شهادت» رسید ..
ye ashna گفت،
فوریه 29, 2008 روی 12:23 ب.ظ
bebin in balaeiye chi kar karde :are baaaaaa:)
تراموا گفت،
فوریه 29, 2008 روی 4:26 ب.ظ
[پسر دستان دختر را گرفته و دخول را آغاز میکند]
هنگامه گفت،
مارس 3, 2009 روی 3:42 ب.ظ
نمکدون هه هه هه خندیدیم مسخره