مرثیه ای برای یک رویا

فوریه 23, 2008 at 6:25 ب.ظ (ana)

untitled2

بار اولش نبود که این انفاق برایش می افتاد، و هر دفعه عواقب آن بسیار آزارش داده بود طوری که این اواخر احساس پیری می کرد و چیزی از نشاط و جوانی در خود نمی یافت. شاید به همین خاطر بود که تصمیم گرفت اینبار دفعه آخر باشد.

دل را به دریا زد و جلو رفت و بعد از یک سری صحبت های معمول به موضوع اصلی رسید و از آنجایی که بنایی بر پنهان کاری نداشت همه چیز را گفت در طول این سالها خوب فهمیده بود که اصولش را نیابد عوض کند و به همان چیزی نیاز دارد که نیاز دارد.

آنقدر ساده حرف میزد که بعضی وقتها از خودش و این حماقت خنده  اش می گرفت اما راضی بود از این که هیچ بازی نکرده و خودش بوده. شاید برای اولین باری بود که حقیقت و واقعیت را اینطور در خودش هماهنگ می دید.

در صحبتهایش سعی کرد از فلسفه دوری کند هرچند بعضی وقتها نا خواسته و از سر عادت بعضی حرفهایش بوی فلسفه می گرفت. همچنین سعی کرد از عرفان هم حرفی نزند، به هر حال خودش مدتها عرف را تجربه کرده بود و از عمق درک کرده بود که نه کسی جای دیگریست و نه تعریف و توضیح مشکلی را از کسی حل نمی کند.

ساده و بی تکلف صحبت می کرد اما در لحن صحبتش کاملا مشخص بود که از چیزی می ترسد. و مشخص تر از آن چیزی بود که از آن می ترسید. بعد از این همه وقت خوب می فهمید که نباید این بار شکست بخورد اما از آن بهتر این را می دانست که نیازش شوخی بردار نیست و جدی تر از آن است که بخواهد با چیزی مطابقش کند.

ترس صحبت هایش در دور دست به یک نگاه محکم هم می رسید که بیشتر از امیدواری نشان از یاس داشت اما یاسی بود واقعی – شاید برای همین بود که بعدها اسراری نکرد و ایمانش را به آن واقعیت نشان داد – و نا امیدی بود حقیقی.

در آن لحظه های غم انگیز که هر لحظه اش به مرثیه ای برای یک رویا می ماند در نگاه مردی که به دور دست خیره شده بود آرزوی بود که نه تنها با عشق بلکه با مردی پیوند داشت و مثل همیشه می رفت که به یادی با سوزش قلب و انبوهی باقیمانده نوستالوژیک در جای جای زندگیش تبدیل شود.

حالا ظاهرا این اتفاق افتاده و مرد خسته است.

تا کنون 7 نظر داده شده

  1. HO#YN گفت،

    ادمیزاد باید حرفش رو به کسی که دوست داره بزنه!!یادت باشه نبات داق من!!!

  2. @li گفت،

    بنظرم نوشتۀ قشنگی نیومد. توصیفات صحنه خیلی پراکنده اند.

  3. rahaa گفت،

    neveshtato khob shoro kardi ama payane khobi nadasht to beveshtato ghabl az be oj resedan tamom kardi

  4. تراموا گفت،

    به هر حال من این پیروزی هسته‌ای رو به شما تبریک میگم

  5. liklok گفت،

    سلام دوست من
    باید بگم خوبه ولی نمی گم . مشکل اینه که گنگ است . افکار رو همین جوری روی کاغذ نیار . کلمات دیوانه اند و هیچ کدام حاضر به قبول دیگری نیست . ذهنتان آَشفته است و این آشفتگی توسط کلمات القا می شوند . ولی طبق عادت باید بگم : خوبه .
    موفق باشی و همیشه جاری
    بدرود

  6. شقایق گفت،

    lanat. be hameye in chiza. va nevehstan azashun ke vazo abdtar mikone. va lanati budaneshuno bishtar.
    LANAT.

  7. به یارومیل گفت،

    اخخخخخخخخخخخخخخ اخ اخ یارومیل,چی بود این؟ خوشت میاد بندازیم تو خلسه…

نظر بدهید