COMING BACK TO LIFE

فوریه 23, 2008 at 7:27 ب.ظ (ana)

121212Where were you when I was burned and broken
       While the days slipped by from my window watching
       Where were you when I was hurt and I was helpless
       Because the things you say and the things you do surround me
       While you were hanging yourself on someone else’s words
       Dying to believe in what you heard
       I was staring straight into the shining sun

       Lost in thought and lost in time
       While the seeds of life and the seeds of change were planted
121212       Outside the rain fell dark and slow
       While I pondered on this dangerous but irresistible pastime
       I took a heavenly ride through our silence
       I knew the moment had arrived
       For killing the past and coming back to life

       I took a heavenly ride through our silence
       I knew the waiting had begun 

پیوند پایدار 2 دیدگاه

مرثیه ای برای یک رویا

فوریه 23, 2008 at 6:25 ب.ظ (ana)

untitled2

بار اولش نبود که این انفاق برایش می افتاد، و هر دفعه عواقب آن بسیار آزارش داده بود طوری که این اواخر احساس پیری می کرد و چیزی از نشاط و جوانی در خود نمی یافت. شاید به همین خاطر بود که تصمیم گرفت اینبار دفعه آخر باشد.

دل را به دریا زد و جلو رفت و بعد از یک سری صحبت های معمول به موضوع اصلی رسید و از آنجایی که بنایی بر پنهان کاری نداشت همه چیز را گفت در طول این سالها خوب فهمیده بود که اصولش را نیابد عوض کند و به همان چیزی نیاز دارد که نیاز دارد.

آنقدر ساده حرف میزد که بعضی وقتها از خودش و این حماقت خنده  اش می گرفت اما راضی بود از این که هیچ بازی نکرده و خودش بوده. شاید برای اولین باری بود که حقیقت و واقعیت را اینطور در خودش هماهنگ می دید.

در صحبتهایش سعی کرد از فلسفه دوری کند هرچند بعضی وقتها نا خواسته و از سر عادت بعضی حرفهایش بوی فلسفه می گرفت. همچنین سعی کرد از عرفان هم حرفی نزند، به هر حال خودش مدتها عرف را تجربه کرده بود و از عمق درک کرده بود که نه کسی جای دیگریست و نه تعریف و توضیح مشکلی را از کسی حل نمی کند.

ساده و بی تکلف صحبت می کرد اما در لحن صحبتش کاملا مشخص بود که از چیزی می ترسد. و مشخص تر از آن چیزی بود که از آن می ترسید. بعد از این همه وقت خوب می فهمید که نباید این بار شکست بخورد اما از آن بهتر این را می دانست که نیازش شوخی بردار نیست و جدی تر از آن است که بخواهد با چیزی مطابقش کند.

ترس صحبت هایش در دور دست به یک نگاه محکم هم می رسید که بیشتر از امیدواری نشان از یاس داشت اما یاسی بود واقعی – شاید برای همین بود که بعدها اسراری نکرد و ایمانش را به آن واقعیت نشان داد – و نا امیدی بود حقیقی.

در آن لحظه های غم انگیز که هر لحظه اش به مرثیه ای برای یک رویا می ماند در نگاه مردی که به دور دست خیره شده بود آرزوی بود که نه تنها با عشق بلکه با مردی پیوند داشت و مثل همیشه می رفت که به یادی با سوزش قلب و انبوهی باقیمانده نوستالوژیک در جای جای زندگیش تبدیل شود.

حالا ظاهرا این اتفاق افتاده و مرد خسته است.

پیوند پایدار 7 دیدگاه

درد

فوریه 23, 2008 at 5:08 ق.ظ (BAN)

ملاک درد مرد است و ملاک مرد درد      و گاه فاصله ایست بد میان درد و مرد

پیوند پایدار 3 دیدگاه