پشت کوه ها هم شهریست

فوریه 18, 2008 at 5:18 ق.ظ (ana)

airmountains  لحظه ای که می رفت به هیچ چیز شبیه نبود غیر از فرار. در حالی که چشم هایش را اشک گرفته بود و سینه اش را حسی که کسی نمی توانست درک کند. با سردی و گرمی مسیر کوههای بلند را پیش گرفت. جایی که کسی جز مرگ چیزی در آن ندیده بود. اما رفت.

ده سال پس از آن که رفت یک روز وقتی اسباب و اساسیه اتاقش را بیرون می ریختند، اتاقی که آن موقع کسی نمی دانست برای چه کسیست، چند دستنوشته از او پیدا شد بهمراه عکسهایی که پس از این سالها شکسته بودند و رنگ و رویی نداشتند.

بچه ها جمع شده بودند و خیره نگاه می کردند برای آنها عجیب بود که پدران و مادرانشان مات اند و بعضا گریه می کنند. انکار در آن عکسها چیزی بود که آنها هیچ وقت به آن پی نبرده بودند و انگار آن نوشته ها دست خط هایی بودند که قرار نبود زود تر از این آشکار شوند.

البته این روزها هم گذشت پدر مادر ها چند روزی اشک ریختند و مات ماندند. حتی در میدان شهر مراسمی برگزار شد تا از کسی که هیچ کس به یادش نبوده یادی کنند و بعد از آن روزها همه چیز فراموش شد و تنها سوالی ماند در ذهن بچه هایی که آن روز راز جدیدی برایشان مکشوف شده بود. و خیلی سخت می توانستند از آن فرار کنند.

رازی که از یک طرف کوههای بلند را نشان میداد از طرفی دیگر یک رشته موی سیاه زنانه در تکه ای از یک عکس و در کلیت ختم می شد به سرنوشت مردی که حالا نبود.

انگیزه ای بهتر از این نمی توانست باشد تا عزم سفر کنند و هر کدام بدون این که دیگری خبری داشته باشد یک روز صبح در حالی که چند سکه از جیب پدرشان می دزدند با نامه ای خانه را ترک کنند. شاید می خواستند با این کار از آن فضای مسموم فرار کنند یا نمی دانم شاید دنبال خودشان بودند خودی که فرار کرده بود.

جرکت کردند در طول ماهها و سالها از لابلای کوههای بلند گذشتند و به رد پاهایی رسیدند رد پاهایی که مشخص بود جای پای مردی قوی و زنی لطیف است. به حرمت از بین نرفتن آنها پایشان را جای پای مرد می گذاشتند و حرکت می کردند.

اما هیچ کدام نمی دانشتند که در این کوهستان بلند و سرد دوستانشان هم به دنبالشان هستند و مردم شهر هم همه آنها را فراموش کرده بودند. و آنهایی هم که یادی از آنها داشتند دردلشان چیزی جز نفرت نبود. مانند همان هایی که مرد را مجبور به رفتن کردند.

سه سال و ده ماه و چهارده روز گذشت تا اولین نفر به جایی رسید که دیگر رد پا ها محو می شدند. و دشت بزرگی پیدا میشد که در کرانه اش دریایی بود بزرگتر. نفر اول ده روز هاج و واج آنجا ماند، هیچ چیز درک نمی کرد. انگار که بر ذهنش منگنه ای زده بودند.

نفر دوم هم رسید و پشت سر هم بیست و هفت یا شاید بیست و هشت نفری که حرکت کرده بودند رسیدند. هر کدام چند روزی مات می ماند و حیرت می کرد از دنیایی که تا به حال ندیده بود. و متوجه می شد که از دوستانش کس دیگری هم آنجاست.

بالارخ همه رسیدند و با هم متحد شدند تا ادامه رد پا ها را پیدا کنند. با خود عهد کردند که هر کس زود تر از بقیه نشانه ای پیدا کرد تنهایی جلو نرود و با هماهنگی بقیه در حالی که همه با هم سرود واحدی را می خوانند پیش مرد بروند. همین طور هم شد.

یک روز رد پا ها دو باره پیدا شد و در امتداد ساحل جان گرفت. امیدی در دل همه پیدا شد. به دنبال رد پاها می دویدند تا جایی که در بالای یک بلندی در دور دست مردی را دیدند که حتی سایه اش از آنهمه فاصله سپید و زیبا بود. شگفت زده شدند و باز مات ماندند مانند همان وقتی که از لابلای پاهای پدر ها و مادر هایشان تصویر مبهمی از دست نوشته ها و عکسهایی می دیدند که برایشان غریب بود.

آنها رسیده بودند.

مردان استواری که پس از آنهمه سال و سختی مرید خود را پیدا کرده بودند. با شتاب بیشتر قدم برداشتند. نزدیک شدند در حالی که در قلبشان نور می تپید و چشمهایشان پر از معنی بود.

باشور می دویدندو به مطلوب نزدیک می شدند که یکدفعه همه ایستادند. گویی حقیقتی را دریافته باشند. چیزی فراتر از آن حقیقتی که دنبالش بودند.

سایه سپید مردی بود و تصویر روشنی از زنی که آرام بود و زیبا و یقینا زیبا پرست. مو های سیاهی داشت که با چیرگی در نسیم زندگی پرواز می کردند. چشمان نافذی که تمام زیبایی های عالم را بسمت خود می کشید و صدایی که با صدای تمام زنهای عالم متفاوت بود و هوایی که از نفسش خوش بود.

مرد را می دیدند که در حالی که با رستگاری به دریا نگاه می کند و زن را می دیدند در حالی که با رستگاری به افاق می نگرد. آن لحظه حقیقتی را دیدند که چندین سال در انتظارش بودند و همه متوجه شدند که این حقیقت از آنها فرار کرده تا بکر بماند و اسیر بازی بی معنی پشت کوه نشود.

چشمان بچه هایی که حالا مرد شده بودند پر از اشک شد. در حالی که هیچ شرمی نداشتند. از دور به نشانه سلام و احترام تعظیمی بر مرد و زند کردند و با دلهایی که از نوز پر شده بود آرام گرفتند و هر کدام با چشنهای پر اشک امتداد افق را در پیش گرفت.

از آنها هم خبری نیست.

تا کنون 7 نظر داده شده

  1. roham گفت،

    vaghean ziba bod

  2. roham گفت،

    neveshtehat range tazei gerefte dige naomidi daresh nist ye ehsase ghashng ke neveshtehatam ghashng karde:)

  3. //// گفت،

    MA TO IN AX FAGHAT KOH MIBINIM BAYAD AZ NAMAEI NESHON MIDADI KE SHARESHAM MALOM BASHE SHAYADAM ASLAN SHARI NABASHE

  4. به یارومیل گفت،

    جدا شدن,کندن برای حفظ بکارت,بکارتی که فقط صدایش به زور از پشت کوه ها شنیده میشود,این جا نیست دنبالش نگرد ,نگاه های مبهم و سر شار از چرا در کودکان پشت کوه,نگاه هایی که می روند و می روند و در نقطه ای نا معلوم برای همیشه میمیرند,همیشه بدنبال رد پا هستیم همیشه عاشق رد پا…

  5. پاپیروس گفت،

    سلام
    چند روز پیش کامنت شما رو داشتم (البته یه آدمک بود بدون هیچ حرفی) و چون سکوت هم خودش یه عالمه حرفه من براش احترام قائلم
    اما متاسفانه نتونستم براتون کامنت بزارم چون یه مشکلی برای کامپیوتر پیش اومده بود که فونتای وبلاگ شما رو نمی تونستم بخونم
    واسه همین با عرض معذرت با تاخیر به کامنت شما جواب می دم

    قلم قشنگی دارین
    یه خرده سنگین
    یه خرده فیلسوفانه
    اما قشنگه
    نگاتیو نگاهتون روی موضوعات جالبی زوم می کنه و یه عکس یادگاری به جا می زاره
    پشت کوه هم شهریست احساس قشنگی رو برام تداعی کرد
    شاید چون یه جورایی از پشت کوه اومدم
    نمی دونم
    فرار
    رفتن
    جای پا
    و گشتن ئنبال کسی که خودت باشه
    گم شدن و باز پیدا شدن
    فلسفه ایی که این روزا هر ذهنی رو به خودش مشغول کرده
    موفق باشین

    و ممنون بابت بازدیدی که از دست نوشته های ما داشتین

  6. lili گفت،

    پنجره اتاق من، نه به اقيانوس، که به کوههاي بلند دوردست باز مي شه.

    کوههايي که بلندند.
    کوههايي که دورند.
    کوههايي که گاهي پوشيده از مه هستند.
    کوههايي که يه عقاب سر سفيد گاهي بالاشون پرواز مي کنه.
    کوههايي که عظيمند.
    کوههايي که فقط جرات دارم نگاهشون کنم.

  7. marry گفت،

    آبی این جا رو دوست دارم و دریایی که میشه مدت ها بهش نگاه کرد.
    و…

نظر بدهید