پشت کوه ها هم شهریست
لحظه ای که می رفت به هیچ چیز شبیه نبود غیر از فرار. در حالی که چشم هایش را اشک گرفته بود و سینه اش را حسی که کسی نمی توانست درک کند. با سردی و گرمی مسیر کوههای بلند را پیش گرفت. جایی که کسی جز مرگ چیزی در آن ندیده بود. اما رفت.
ده سال پس از آن که رفت یک روز وقتی اسباب و اساسیه اتاقش را بیرون می ریختند، اتاقی که آن موقع کسی نمی دانست برای چه کسیست، چند دستنوشته از او پیدا شد بهمراه عکسهایی که پس از این سالها شکسته بودند و رنگ و رویی نداشتند.
بچه ها جمع شده بودند و خیره نگاه می کردند برای آنها عجیب بود که پدران و مادرانشان مات اند و بعضا گریه می کنند. انکار در آن عکسها چیزی بود که آنها هیچ وقت به آن پی نبرده بودند و انگار آن نوشته ها دست خط هایی بودند که قرار نبود زود تر از این آشکار شوند.
البته این روزها هم گذشت پدر مادر ها چند روزی اشک ریختند و مات ماندند. حتی در میدان شهر مراسمی برگزار شد تا از کسی که هیچ کس به یادش نبوده یادی کنند و بعد از آن روزها همه چیز فراموش شد و تنها سوالی ماند در ذهن بچه هایی که آن روز راز جدیدی برایشان مکشوف شده بود. و خیلی سخت می توانستند از آن فرار کنند.
رازی که از یک طرف کوههای بلند را نشان میداد از طرفی دیگر یک رشته موی سیاه زنانه در تکه ای از یک عکس و در کلیت ختم می شد به سرنوشت مردی که حالا نبود.
انگیزه ای بهتر از این نمی توانست باشد تا عزم سفر کنند و هر کدام بدون این که دیگری خبری داشته باشد یک روز صبح در حالی که چند سکه از جیب پدرشان می دزدند با نامه ای خانه را ترک کنند. شاید می خواستند با این کار از آن فضای مسموم فرار کنند یا نمی دانم شاید دنبال خودشان بودند خودی که فرار کرده بود.
جرکت کردند در طول ماهها و سالها از لابلای کوههای بلند گذشتند و به رد پاهایی رسیدند رد پاهایی که مشخص بود جای پای مردی قوی و زنی لطیف است. به حرمت از بین نرفتن آنها پایشان را جای پای مرد می گذاشتند و حرکت می کردند.
اما هیچ کدام نمی دانشتند که در این کوهستان بلند و سرد دوستانشان هم به دنبالشان هستند و مردم شهر هم همه آنها را فراموش کرده بودند. و آنهایی هم که یادی از آنها داشتند دردلشان چیزی جز نفرت نبود. مانند همان هایی که مرد را مجبور به رفتن کردند.
سه سال و ده ماه و چهارده روز گذشت تا اولین نفر به جایی رسید که دیگر رد پا ها محو می شدند. و دشت بزرگی پیدا میشد که در کرانه اش دریایی بود بزرگتر. نفر اول ده روز هاج و واج آنجا ماند، هیچ چیز درک نمی کرد. انگار که بر ذهنش منگنه ای زده بودند.







