چهار دیواری که مرد و زن از نزدیکی بهم شرم می کنند

فوریه 12, 2008 at 5:35 ق.ظ (Event)

hwswreg01_e دیواری که تا چند روز پیش هفت متر بیشتر نداشت حالا دوازده متر شده آنقدر بلند که حتی پنجره ها هم نمی توانند از رویش بپرند. هوا هم سرد تر شده و دستمان نمیرسد که در بالا دستش راببندیم. سقفی هم که نیست. بعضی وقتها از باران اینجا غرق می شویم. معلوم نیست حساب و کتابی ندارد. انگار همین طور بی حساب تمام منافذ را از پایین گرفته اند.

تنها حسی که برایمان مانده صداهای مبهمیست که از پشت این جعبه بی در میشنویم. جسابش را بکنید بیست و سه نفر آدم در فضایی که طولش هشت متر و عرضش یازده. هزار و صد سال است که زندگی می کنند. بدون این که زبان هم را بدانند. یا این که حتی بفهمند زبان چیست.

بله، زندگی ما اینطور است توام با صداهای مبهم و تصاویر خیالی که بیشتر از حاله هایی متحرک در پس امواح صوتی نیستند و همه هم شیری رنگ. رنگی که انقدر تکرار می شود تا به تنفر می زند. تازه اگر شانس آورده باشیم و شیری باشد.

از صداهای مبهم می گفتم. از هیاهوی معمولا بی معنایی که معلوم نیست از چه چیزی در می آید. فقط این را فهمیده ام که از هزار سال پیش تا حالا هر روز این صدا سرد تر و خشک تر می شود. و از تنین چوبین به کوبشی آهنین میرسد. وای که بعضی روزها کر کننده است.

ادامه‌ی این ورودی را بخوانید »

پیوند پایدار 9 دیدگاه