باور کنید معلوم نیست شما طاقت بیاورید
از گوشه های کثیف و زخمی نگاهش همه چیز رامی پیمود در حالتیکه امیدی به جایی نداشت و ریز ریز در انتظار یک معجزه می ترسید. معجزه ای که معلوم بود باید آنقدر بزرگ باشد تا بتواند تمام این زخم های چرکی را از بین ببرد. درست تر بگویم این معجزه که باید می آمد چیزی نبود جز شفا و شفایی نبود جز شفای عاجل.
سرش را از پشت شیشه هایی که در نور روز آنطرفشان گرگ و میش بود این طرف و آنطرف جنباند. انگار با همان چشمهای زخمی ای که گفتم داشت دنبال ردی می گشت، اما نه، ظاهرا یک خط را دنبال می کرد. خط سیر یک آدم و مشخص تر بود که آن آدم مدام با حالتی بی نظم اینطرف و آنطرف می رود.
سرش را بلند کرد. شاید صدای خس خس نفسی که قبلا به گوش نمی رسید حالا واضح شده بود، انگار که از حنجره های هزار سال پیش در می آمد، خسته و سرد با بوی تند مرگ که از چند ده متری هم میشد به خوبی احساش کرد…
پس از اینکه اندکی سرش را چرخاند معلوم شد در آن چشم های خسته چیز های دیگری هم هست که از نیم رخ زخمی پیدا نمی شوند. و از بزرگی ای استوار خبر می دهند که شاید روزی از آن نور می تابیده.
انگار از وضعیت اطراف مطمئن شده باشد. دکمه های کت پوسیده و غمگینش را بست. و با قدم های سنگین که اصلا به آن سن نمی آمد از دری که در رابرش از هر دروازه ای بزرگتر بود عبور کرد .
به حیات رسید همه جمع بودند و صدای وز وز و جیغ جیغ دخترها با صدای خنده های انکرالاصوات پسر ها در هم می آمیخت و حالتی دیوانه وار بوجود می آورد. یک دستش را در جیب راستش برد و فندکی در آورد. با دست دیگرس جیب کنارش را گشت اما از حرکاتش معلوم بود که سیگاری آنجا نیست.
بقیه جیب های سردش را هم خیلی بی حوصله گشت و انگار در هر کدام از آنها چیزی بود که نمی خواست دستش بیشتر از چند ثانیه درآنها باشد. با همان دستی که فندک را گرفته بود روی سینه اش نوازشی کرد و پاکت سیگار را زیر آن یافت. دستش را از لابلای دکمه هایی که چند لحظه پیش بسته بود. به سختی داخل کرد و پاکت سیگار له شده را در آورد.
هنوز به جایی نگاه می کرد و نگاهش بعضی وقتها بر افروخته می شد و همچنان حیران بود. یک نخ سیگار در آورد و به لب گذاشت. انگار که دومین حس خوب دنیا را تمام و کمال به او داده باشند رنگ از رخش باز شد. هر پکی که میزد می شد احساس کنی که روحش تازه می شود اما این را هم نمی شد کتمان کرد که با هر کدام از این پک ها نفسش تلخ تر میشد.
با حالتی که خبر از اندکی آرامش می داد در بین پک های متراکم و پشت سرهمش چشمهایش را لحظه ای می بست. و مطمئنا هر کس چشمهای باز و نافذش را دیده بود از پشت پلک های بسته اش هم می توانست حدث بزند که نگاه های ساکت او حالا جایی دیگر از اینجا سیر می کنند. خالی و در پرواز…
چشمهایش باز می شدند و نگاهش دقیق تر می شد اما هنوز آن نا امیدی اولیه کاملا پیدا بود. انگار نه انگار که این آدم لحظه ای پیش داشت دومین سعادت دنیا را تمام و کمال دریافت می کرد.
گذشت و گذشت و گذشت انگار نه و انقدر حرکات او قابل شمارش و علامت گذاری بود که اگر بخاهم بنویسم از حوصله همه ما خارج است. حتی بعضی وقتها حرکات نا متعادلی هم می کرد که نمی خواهم بخاطر ارادتی که به او دارم آنها را بیان کنم.
اضافه گویی های من هم از حال و روز او چیزی را درمان نمی کند و من می دانم که آن معجزه، آن شفا یا آن هر چیز دیگری که اسمش نمی دانم چیست هنوز نیامده. اما آن روز در آن نگاههای مبهم حقیقتی راپیدا کردم که، کاش پیدا نمی شد و انسان هایی را دیدم که ای کاش نمی دیدم.
و اینطور بود که من هم به آن درد مبتلا شدم و ارزشی ندارد که بنشینم و آن حالات مزخرف را برای شما باز گو کنم فقط خواستم بگویم که یک روزی یک چنین اتفاق هایی افتاد و آدمهایی بودند که بر خلاف همه از آن میان با تمام ابهام و بی رنگی چیز هایی را ببینند که بقیه نمی بینند. و همان آدم ها نخواستند دیگران چیزی بفهمند چون معلوم نبود که کسی طاقت باورد.
تمام/.








BUZZ!!! گفت،
فوریه 8, 2008 روی 6:49 ب.ظ
هیش هیش هیش ااااااااااااااااااااااااااااااههههههههههه این پسرک هم با این راه رفتنش انگار خدا بهش گفته« بین پسر جون با خلقت تو در واقع ما دو هدف رو دنبال میکردیم ( یه تیر دو نشون)یکی این که تو راه رفته باشی و دیگه این که رو عصاب تنی چند از هم کلاسی هات قدم زده باشی»اروم تر از همیشه بی اون که جوابی بده فقط لبخند ژکندی میزنه به طوری که مو رو به تن ادمی راست میکنه,پسرک شیطون تر از همیشه به نظر میرسید انگار نه انگار که ما هفته ی پیش براش دعا میکردیم که «خدایا این پسر MSنگیره بس که افسردست»دیگه خیلی سخت میشد اون نگاه امرانه رو تو نگاش فهمید هر چی بود شیطنت بود ,با ریش های تنک و خنده ای که انگار بخشی از چهرشو تشکیل میداد سیگاری روشن کرد و اون چه که بیرون میداد دود نبود بلکه انرژی بود که حالتی مه وار به خودش گرفته بود و من فقط هاله ای سبز از او میدیدم…
آمیر گفت،
فوریه 9, 2008 روی 7:57 ب.ظ
تقریباً هیچی نفهمیدم!
roham گفت،
فوریه 10, 2008 روی 9:08 ق.ظ
un pesarak say mikard ye chizi bashe gheyraz un chizi ke bod un pesarak mitonest be jaye un hame sigar keshidan ba dostash beshini bekhande az lahzehaye kotahe javonish lezat bebare un pesar mitonest be jaye gosh dadan be sedahaye azr dahande khodesham khandehaye ankarolasvati ro tajrobe kone mitonim shad bashim age bekhaym mitonim begim che roze ghashangi bod ta donya zibaeihaye un rozo behet neshon midad to badihasho khasti unam azardahandehasho neshonet dad movafagh bashi:)
roham گفت،
فوریه 10, 2008 روی 9:17 ق.ظ
mitonest un pesak ghashangihasham bebine khandehasham bebine ma har chi ke bekhaym zeshtihasho ghamaye in chan sabahe zendegi ro bebinim donyaham hamonaro neshonemon mide mese adami ke toye ghariye ke har harfiro ke mizane behesh bar migarde:)movafagh bashi
xxxx گفت،
فوریه 10, 2008 روی 9:19 ق.ظ
fek konam kheyli bihosele dastaneto neveshte bashi bazi kalamehat hich rabti be ghabliha nadare
تراموا گفت،
فوریه 10, 2008 روی 5:08 ب.ظ
توهمه؟