پسر: می دونی من آدم رکی هستم، به چیز خاصی هم اعتقاد ندارم که بتونی تویه کنتابا چیزی ازش بخونی
دختر: آره بااااااو می دونم
پسر: نگاه من به تو یه نگاه دوستانست، یه دوستی ساده، اصلا برای من فرقی نداره که تو دختر باشی یا نه، می فهمی که؟؟؟
دختر: دقیقا، آره بااااا منم همین طور
پسر: می دونی من نظرم در باره ثکث اینه که ثکث یه مسئله طبیعیه و آدم نباید خودش رو محدود کنه، البته نمیخوام بگم که آدم بی بندو باریم فقط دارم اعتقادم و می گم، نظر تو چیه؟؟؟
دختر: آره بااااا منم موافقم، من اصلا از اون دختر هایی نیستم که خودشون رو محدود کنن
پسر: من از هفت سالگی به بعد دیگه به ازدواج فکر نکردم و همیشه نظرم این بوده که ازدواج آدم رو محدود می کنه.
دختر: دقیقا منم همین فکرو دارم، من می خوام از جوونیم لزت ببرم. آره بااااا
ادامه مطلب »
پیوند پایدار
30 دیدگاه
به نیمکت نگاه کن
فریاد می زند از دور
جای خالی، سکوت، درد
و در سالهای سگی
چه فراوان پرشده اند پارکها
از نیمکتهای سرد
پیوند پایدار
3 دیدگاه
Did you ever wake up in the morning
With a freight-train running through your head
An empty whiskey bottle by your pillow
And a burned out unfinished cigarette
The night went up in smoke
Life is but a joke man
But I see nobody laughing
Did you ever live a day
Like the next day would never come
Blood’s dripping on the floor, but who cares
Who needs you anyway
You’re a stranger to yourself
And this ain’t no joke man
But I can’t stop laughing
Greedy, angry people make me
Run around in circles backwards
Down the lonely road that keeps me
Run around in circles
How I want to try again
Excuse me can you lead me
I just want to try again
Excuse me can you lead the way
Just take me by the hand
How I want to
Did you ever find yourself drowning
In a dark and crowded bar
The barman keeps on pouring and you’re kissing everyone
The night will never end
‘Cause my horse is still saddled up
That’s why I am still laughing
پیوند پایدار
5 دیدگاه
Where were you when I was burned and broken
While the days slipped by from my window watching
Where were you when I was hurt and I was helpless
Because the things you say and the things you do surround me
While you were hanging yourself on someone else’s words
Dying to believe in what you heard
I was staring straight into the shining sun
Lost in thought and lost in time
While the seeds of life and the seeds of change were planted
Outside the rain fell dark and slow
While I pondered on this dangerous but irresistible pastime
I took a heavenly ride through our silence
I knew the moment had arrived
For killing the past and coming back to life
I took a heavenly ride through our silence
I knew the waiting had begun
پیوند پایدار
2 دیدگاه

بار اولش نبود که این انفاق برایش می افتاد، و هر دفعه عواقب آن بسیار آزارش داده بود طوری که این اواخر احساس پیری می کرد و چیزی از نشاط و جوانی در خود نمی یافت. شاید به همین خاطر بود که تصمیم گرفت اینبار دفعه آخر باشد.
دل را به دریا زد و جلو رفت و بعد از یک سری صحبت های معمول به موضوع اصلی رسید و از آنجایی که بنایی بر پنهان کاری نداشت همه چیز را گفت در طول این سالها خوب فهمیده بود که اصولش را نیابد عوض کند و به همان چیزی نیاز دارد که نیاز دارد.
آنقدر ساده حرف میزد که بعضی وقتها از خودش و این حماقت خنده اش می گرفت اما راضی بود از این که هیچ بازی نکرده و خودش بوده. شاید برای اولین باری بود که حقیقت و واقعیت را اینطور در خودش هماهنگ می دید.
در صحبتهایش سعی کرد از فلسفه دوری کند هرچند بعضی وقتها نا خواسته و از سر عادت بعضی حرفهایش بوی فلسفه می گرفت. همچنین سعی کرد از عرفان هم حرفی نزند، به هر حال خودش مدتها عرف را تجربه کرده بود و از عمق درک کرده بود که نه کسی جای دیگریست و نه تعریف و توضیح مشکلی را از کسی حل نمی کند.
ساده و بی تکلف صحبت می کرد اما در لحن صحبتش کاملا مشخص بود که از چیزی می ترسد. و مشخص تر از آن چیزی بود که از آن می ترسید. بعد از این همه وقت خوب می فهمید که نباید این بار شکست بخورد اما از آن بهتر این را می دانست که نیازش شوخی بردار نیست و جدی تر از آن است که بخواهد با چیزی مطابقش کند.
ترس صحبت هایش در دور دست به یک نگاه محکم هم می رسید که بیشتر از امیدواری نشان از یاس داشت اما یاسی بود واقعی – شاید برای همین بود که بعدها اسراری نکرد و ایمانش را به آن واقعیت نشان داد – و نا امیدی بود حقیقی.
در آن لحظه های غم انگیز که هر لحظه اش به مرثیه ای برای یک رویا می ماند در نگاه مردی که به دور دست خیره شده بود آرزوی بود که نه تنها با عشق بلکه با مردی پیوند داشت و مثل همیشه می رفت که به یادی با سوزش قلب و انبوهی باقیمانده نوستالوژیک در جای جای زندگیش تبدیل شود.
حالا ظاهرا این اتفاق افتاده و مرد خسته است.
پیوند پایدار
7 دیدگاه
ملاک درد مرد است و ملاک مرد درد و گاه فاصله ایست بد میان درد و مرد
پیوند پایدار
3 دیدگاه
شش روز هفته در انتظارم
در انتظار دستها
در انتظار یک شنبه ها
یک شنبه هایی که دست های تورا می گیرم
دستهایی که گرمند
دستهای یک زن
…
یک شنبه های من سرد است
ادامه مطلب »
پیوند پایدار
2 دیدگاه
بگیرکدئین تمام وجود مرا بگیر
تمام دردم را بگیر
بکش همه چیز را در وجودت
از یک پیل کوچک
بله کدئین
بکش
بکش کدئین
سیگار بکش
ادامه مطلب »
پیوند پایدار
7 دیدگاه
سگ تو روحت
- من به روح اعتقاد ندارم
به سگ چی به سگم اعتقاد نداری؟؟؟
- به سگ تو یا به سگ خودم ؟؟؟
نه به خودت
- به خودم که نه اما به سگم چرا
تو مگه سگ داری؟؟؟
- سگ نه اما یه دوست دوختر دارم که از سگ بدتره
جدا؟؟؟
- نه دقیقا. اما حاظرم یه دوست دختر داشته باشم حتی اگه از سگ بد تر باشه
ادامه مطلب »
پیوند پایدار
3 دیدگاه
لحظه ای که می رفت به هیچ چیز شبیه نبود غیر از فرار. در حالی که چشم هایش را اشک گرفته بود و سینه اش را حسی که کسی نمی توانست درک کند. با سردی و گرمی مسیر کوههای بلند را پیش گرفت. جایی که کسی جز مرگ چیزی در آن ندیده بود. اما رفت.
ده سال پس از آن که رفت یک روز وقتی اسباب و اساسیه اتاقش را بیرون می ریختند، اتاقی که آن موقع کسی نمی دانست برای چه کسیست، چند دستنوشته از او پیدا شد بهمراه عکسهایی که پس از این سالها شکسته بودند و رنگ و رویی نداشتند.
بچه ها جمع شده بودند و خیره نگاه می کردند برای آنها عجیب بود که پدران و مادرانشان مات اند و بعضا گریه می کنند. انکار در آن عکسها چیزی بود که آنها هیچ وقت به آن پی نبرده بودند و انگار آن نوشته ها دست خط هایی بودند که قرار نبود زود تر از این آشکار شوند.
البته این روزها هم گذشت پدر مادر ها چند روزی اشک ریختند و مات ماندند. حتی در میدان شهر مراسمی برگزار شد تا از کسی که هیچ کس به یادش نبوده یادی کنند و بعد از آن روزها همه چیز فراموش شد و تنها سوالی ماند در ذهن بچه هایی که آن روز راز جدیدی برایشان مکشوف شده بود. و خیلی سخت می توانستند از آن فرار کنند.
رازی که از یک طرف کوههای بلند را نشان میداد از طرفی دیگر یک رشته موی سیاه زنانه در تکه ای از یک عکس و در کلیت ختم می شد به سرنوشت مردی که حالا نبود.
انگیزه ای بهتر از این نمی توانست باشد تا عزم سفر کنند و هر کدام بدون این که دیگری خبری داشته باشد یک روز صبح در حالی که چند سکه از جیب پدرشان می دزدند با نامه ای خانه را ترک کنند. شاید می خواستند با این کار از آن فضای مسموم فرار کنند یا نمی دانم شاید دنبال خودشان بودند خودی که فرار کرده بود.
جرکت کردند در طول ماهها و سالها از لابلای کوههای بلند گذشتند و به رد پاهایی رسیدند رد پاهایی که مشخص بود جای پای مردی قوی و زنی لطیف است. به حرمت از بین نرفتن آنها پایشان را جای پای مرد می گذاشتند و حرکت می کردند.
اما هیچ کدام نمی دانشتند که در این کوهستان بلند و سرد دوستانشان هم به دنبالشان هستند و مردم شهر هم همه آنها را فراموش کرده بودند. و آنهایی هم که یادی از آنها داشتند دردلشان چیزی جز نفرت نبود. مانند همان هایی که مرد را مجبور به رفتن کردند.
سه سال و ده ماه و چهارده روز گذشت تا اولین نفر به جایی رسید که دیگر رد پا ها محو می شدند. و دشت بزرگی پیدا میشد که در کرانه اش دریایی بود بزرگتر. نفر اول ده روز هاج و واج آنجا ماند، هیچ چیز درک نمی کرد. انگار که بر ذهنش منگنه ای زده بودند.
ادامه مطلب »
پیوند پایدار
7 دیدگاه