آن زن وجود داشت
چند وقت پیش در زندگی من زنی بود که هر وقت از این دنیای بی رحم دلم می گرفت همراهم بود و به قدر احساس و درک خود سعی می کرد که با من همدردی کند.
چند وقت پیش در زندگی من زنی بود که هر وقت سرشار می شدم از هر چیز، می دیدم که یک وابستگی عمیق بین این حس پیروزی و شادی با آن زن وجود دارد و او به قدر لبخند ها و چشمان زیبایش در این شادی امیدوارترم می کرد.
بله این طور بود زندگی من، زندگی مردی که هر چند قوی بود و یک احساس خشونت مر دانه داشت، اما به طرز غیر قابل باوری در دستهای آن زن بود و شاید تنها وقتی که این مرد به التماس می افتاد در لحظاتی بود که به نگاه و احساس او نیاز داشت.
هیچ وفت از خاطرم نمی رود که بعضی وقتها علت غم یا شادیم را درک نمی کرد اما این را می فهمید که در آن لحظه به یک لبخند یا یک نگاه غمگین و چند کلمه محبت آمیز نیاز دارم.
برف
احساسمان در پشت این پنجره های برف زده آب شد
وبرفی که نیم بار می بارید و یک بار نه
نگاهی که خیلی گرم در یک تعادل به پاهای سرد کودک فال فروش می رسید
و خلاءی بین ما که بود و نبود
روز دوازدهم این گونه گذشت
که ذکام حسرت گلوله های برف را به روی گونه هایمان گذاشت
و خلائی که بین ما بود و نبود







