سرنوشتش به یک عکس بند بود
تمام بچه ها جمع شده بودند آخر کلاس و چیزی بین انها دست بدست می شد. بعضی ها قرمز شده بودند و پاهایشان را به هم فشار میداند و بعض دیگر هم هاج و واج نگاه می کردن د و چیزی سر در نمی اوردند، و چند نفری که سبیلشان در آمده بود یعد از دیدن آن عکس کلاس را ترک کرده ب ودند و معلوم نبود کجا رفته اند. اصغر هم مدام داد و بداد می کرد که “زود باشید بسه الان آقا معلم میاد”. بچه ها هم ول کن نبودند.و انگار این یک تکه عکس عجیب ترین چیزی بود که در طول عمر دیده بودند که یک دفعه آقا معلم آمد.
بیست و پنج شش نفر بچه ای که به زور ته کلاس به هم چپیده بودندهر کدام به طرفی پریدند و در صدایی از هم همه و بر خورد سر و کله به میز و نیمکت عکسی مچاله شده به هوا پرتاب شد. ومعلم با دهانی باز به بچه های که همه ق رمز شده بودند و به شدت می ترسیدند نگاه می کرد. اصغر هم سر جایش خودش را خیس کرده بود، طوری که صندلی آخر به کلی خیس شده بود.
معلم فریاد زد ” پدر سوخته ها چه غلطی می کردین باز من پنج دقیقه دیر اومدم کلاس و بهم ریختین. اون چی بود تو دستتون ؟؟؟ اینجا چه خبره؟؟؟”. غر غر کنان و فریاد زنان تا ته کلاس رفت و نگاهش به یک تکه کاغد مچاله شده ای افتاد که روی زمین بود. شاش اصغر هم در خطی مثل یک رودخانه تا نزدیکی های عکس رسیده بود.
معلم در همان حالت فحش و بد بیراه دولا شد و کاغذ را از زمین برداشت، عینکش را از جیب بالای کتش در آورد و به چشم زد و کاغذ مچاله شده را باز کرد و جلوی صورتش آورد. بچه ها همه از ترس میخ کوب شده بودند و چند نفر دیگر هم خودشان را خیس کردند.همه منتظر یک کتک مفصل از معلم بودند و اصغر بدبخت هم داشت با خودش فکر می کرد که چه گهی خورده.
معلم که از فرط عصبانیت از گوشهایش بخار در می آمد، فریاد زد ” پدر سوخته های مادر قهبه این چیه توی کلاس درس؟؟؟ این برای کیه کدوم پدر سوخته ای اینو آورده اینجا؟؟؟ شما ها چه گهی می خورین ؟؟؟ درس می خونین یا کف دستی میریین؟؟؟ “و همین طور داشت داد و بیداد می کرد که مدیر مدرسه از صدای معلم دوان دوان وارد کلاس شد.
مدیر گفت ” اقای عباسی چی شده ؟؟؟ چه اتفاقی افتاده برادر؟؟؟؟” و اقای معلم فریاد زد ” آقای مدیر ببینید اینا به جای درس خوندن چه کار می کنن!!! خجالت نمی کشن. سر کلاس صور قبیحه میارن این تخم جن های…”. و عکس را دست اقای مدیر داد.
مدیر از دیدن عکس قرمز شد و تقریبا داشت از حال میرفت، شروع به داد و بی داد کرد” این عکس رو کدوم پدر سوخته ای آورده سریع بگین وگر نه هرکدومتون 100 تا خط کش می خورین” همین که داد و بی داد مدیر بلند شد یک نفر از بچه های ترسوی کلاس بلند شد و با گریه گفت ” آقا به خدا این عکس مال ما نیست، اصغر آوردتش، آقا به خدا ما عکسای شو مبول بازی نداریم” و بعد از این اعتراف شجاعانه کم کم بقیه بچه ها هم زمزمه کنان حرفش را تایید کردند و اصغر بد بخت مات و مبهوت روی صندلی آخر کلاس نشسته بود و کاملا خبر داشت که چه اتفاقی قرار است برایش بی افتد.
معلم و آقای مدیر به سمت اصغر بد بخت حمله کردند و با مشت و لگد به جانش افتادند واصغر بدبخت زیر دست و پا گریه کنان می گفت ” اقا گه خوردیم اقا به خدا این عکس مال ما نیستش. اقا بخدا ما اینو توی مدرسه پیدا کردیم و آن بی انصاف ها هم انگار تمام عقده زندگیشان را باید سر این فلک زده خالی می کردند. مخصوصا آقای مدیر که واقعا به قصد کشت لگد می پراند. …”
…
و خلاصه آن ما جرا گذشت و اصغر بعد از یک کتک مالی حسابی از طرف مدیر و آقای عباسی و بقیه معلم ها از مدرسه اخراج شد. و این بار برای اولین بار بود که شانس آورد که پدر نداشت و گر نه از پدرش هم باید یک کتک مفصل می خورد.اصغر بد بخت از مادرش هم آنقدر بد و بی راه شنید که چند هفته ای از خانه بیرون زد.و در تمام این مدت و به بدبیاری خودش فکر می کرد که اگر ان روز آن عکس لعنتی را جلوی در اتاق مدیر پیدا نمی کرد الان به این سرنوشت دچار نشده بود.
…
و چند سال بعد آقای مدیر یک روز که از مدرسه بر می گشت در بین راه توسط چند نفر ربوده شود و کسی از او خبر نداشت تا این که سه روز بعد در حالی که از شدت درد به خود می پیچید و نمی توانست راه برود در یکی از جاده های فرعی بیرون شهر پیدا شد. و تا اخر عمر رویش نشد به کسی بگوید که در ان چند روز چه بلایی از طرف چه کسی به سرش آمده.
اصغر هم دست اخر به جرم تهدید، زورگیری، فروش مشروب و تهیه و توزیع فیلم های مستهجن و زنای به عنف و هزار تا جرم دیگر به عنوان مفسد فی العرض شناخته شد و 12 سال بعد از آن روز لعنتی در حالی که به آقای مدیر فحش زن و بچه می داد بالای چوبه دار رفت و ماجرا تمام شد.
…
و کلا ما ام کلی خندیدیم از این نوشته بی سر و ته خودمون =))
پ.ن: آبکی بودن مطلب و قبول دارم فقط نوشتم که یه کم بخندیم بااااااوووو








gajamoo گفت،
دسامبر 4, 2007 روی 5:49 ق.ظ
کاش وقت میذاشت همه مطلبت رو بخونم؛اما من با فیلترشکنم باید برم به انزلی.
موفق تر باشی
bikhiyal گفت،
دسامبر 4, 2007 روی 6:18 ق.ظ
نوشته قشنگی بود خیلی زیبا و روان .
من در حدی نیستم که اشکال کارتو بگیرم ولی فقط نظرمو می نویسم.
خوب شروع کرده بودی و اهسته ولی آخرش رو خیلی سریع تمام کردی .
همیشه موفق باشی
(داداشی)
ali گفت،
دسامبر 4, 2007 روی 7:51 ق.ظ
omidvaram dige chenin chizi nafshnavamo tekrar nashe in ham qesmate oon pesare badbakht boode ama qam angiz boodo halam asasi gerefte shod
alkomx گفت،
دسامبر 4, 2007 روی 9:18 ق.ظ
چه هدفمند شده نوشته هات!!!
sky گفت،
دسامبر 4, 2007 روی 9:39 ق.ظ
neveshtehat abaki shode va alaki khosh bodan daresh moj mizane va inke avalesho khasti ba tanz shoro koni ye joraei be akharesh nemikhore
شکوفه گفت،
دسامبر 4, 2007 روی 10:11 ق.ظ
این جریان آدم ربایی به قصد انتقام تو نوشته هاتون خیلی باحاله- اصلاً جواب بدی رو همیشه با آدم ربایی باید داد!
تراموا گفت،
دسامبر 4, 2007 روی 10:54 ق.ظ
من که متاثر شدم. دیگه عکس بیادبی مدرسه نمیبرم
کمال گفت،
دسامبر 4, 2007 روی 11:14 ق.ظ
تجربه ی جدیدی داشتم.
این پست رو از آخر به اول خوندم ولی آخرش (اولش)نفهمیدم چی شد؟
roolygta گفت،
دسامبر 4, 2007 روی 3:54 ب.ظ
هم اکنون محتاج نظرات شما هستیم بنیاد ادم های عقدی نظر!!!! اینم ادرسم
http://roolygta.wordpress.com/
shortcutways گفت،
دسامبر 4, 2007 روی 4:44 ب.ظ
خوب شروع كردي.. زياد كشش دادي.. آبكي تمومش كردي.. بررسي جامعه شناسي خوبي نداشت.. اما به ادبيات دوره درويشيان و مرادي كرماني مي ماند شايد همينش به دل مي نشست..
شیخ الشیوخ گفت،
دسامبر 4, 2007 روی 10:51 ب.ظ
برعکس به نظرم از نوشته های خیلی خوبت بود
مطمئنم دوران مدرسه را هم که از یک جریان واقعی وام گرفته ای
چرا که در دوران ما دقیقا هر سال یکی دو بار از این اتفاقات در مدرسه می افتاد
.
یادش بخیر چه دورانی داشتیم
اما این روزها شنیده ام بین بچه دبستانی ها سی دی و دی وی دی پورنو رد و بدل می شود!!
مینا حسنی گفت،
دسامبر 5, 2007 روی 8:12 ق.ظ
سلام
نوشته ی خوبی بود. دست شما درد نکنه.
narges گفت،
دسامبر 5, 2007 روی 11:03 ق.ظ
نوشتهات از اول قشنگ شروع شده بود وانتظار ميرفت اينجوريم تمام بشه ولي اخرش به نظر من بد تموم شد شايدم علتش اين باشه ما بيشتر عادت كرديم داستان ها با اين كلمه اي كه ميگه و در اخر همه چيز به خير و خوبي گذشت تموم بشه موفق باشي
رضا عظیمی گفت،
دسامبر 5, 2007 روی 3:01 ب.ظ
منم همونجوریم …ولی هنوز اعدام نشدم، فعلا فقط تحت پیگردم. به منم بخند.
roham گفت،
دسامبر 5, 2007 روی 7:44 ب.ظ
اول نوشته مهیج بود ولی اخرش خیلی ابکی تموم شدمثل شاش اصغر