مصائب اسدالله خان و اندام شمسی خانم
اسدالله خان قصاب محله بود و با کلی سیبیل و نوچه برای خودش برو بیایی داشت. انصافا از مردهای مرد روزگار بود و در انسانیت و جوانمردی هیچ چیزی کم نمی گذاشت. تمام محل می دانستند که چقدر قلب پاکی دارد و چقدر دستش به خیر می رود. و کلا از کوچک و بزرگ کسی نبود که از او خیری ندیده باشد.
زندگی اسدلله خان هم مثل هر زندگی دیگری پستی و بلندی و خوب و بد داشت اما در کل این مرد تودار و با حیا زندگی آرامی داشت. شمسی خانم همسرش هم ظاهرا زن خوبی بود حد اقل کسی از شمسی خانم تا به حال بدی ندیده بود. البته بین هر زن و شوهری امکان دارد که مشکلاتی وجود داشته باشد.
خلاصه همه چیز به خوبی و خوشی می گذشت و اهالی محله ما در کنار هم زندگی خوب و دوستانه ای داشتند. همه در غم ها و شادیهای هم شریک بودیم. هر وقت بچه ای به دنیا می آمد دور هم می نشستیم و هر کسی هم از بین مان میرفت عزادار می شدیم.و اسد الله خان هم هر روز تاب سیبیلش بیشتر می شد.
اسدلله خان زندگی خوبی هم داشت و کار کاسبی اش حسابی گرفته بود و صد البته دست به خیرش چندین برابر بیشتر شده بود. و نبود یک بچه در زندگی اسدالله خان وشمسی خانم کم کم خودش را نشان میداد. البته اسدلله خان 10 سال بود که ازدواج کرده بود اما بچه ای نداشت. خیلی از اهل محل خیال می کردند اجاقش کور است. حتی مادرش چندین بار به او گفته بود “ننه جون بزار برات این زری دختر خالت و بگیرم بین درو همسایه چو افتاده که اسدلله ناقصه”. ولی اسد الله خان توجهی نمی کرد و می گفت مادر جان من فعلا بچه نمی خواهم. اما هیچ کس نبود که نگاه های حسرت بار اسدلله را به بچه های فامیل و محله ندیده باشد. با تمام این این ماجراها اسدالله خان توجهی به این موضوع نداشت و به زندگی اش ادامه میداد.
یک شب معمولی از شب های تابستان بود که طبق معمول اهل محل چند ساعتی بود خوابیده بودند که یک دفعه با صدای داد و هوار همه از خواب پریدند. همه به کوچه ریختند صدا از خانه اسدالله خان بود، و صدای خود اسدلله خان. در آن خواب و بیداری همه به خیال اینکه دزد به خانه اسد الله خان زده با چوب و چماق و زیر شلوار مامان دوزاز خانه ها در آمدند. ولی وقتی نزدیک تر شدند متوجه شدند که ظاهرا دزدی در کار نیست و اسدلله خان از شمسی خانم گلایه می کند.
اسدالله خان چون مردیکه دزد به زنش زده باشد داد میزد” ای ایها الناس به دادم برسید این زن منو دیوونه کرد 10 ساله که هر وقت میگم زن بیا یه بچه ای بیاریم یه سرو وسامونی به زندگیمون بدیم میگه نه من انداممو به خاطر یه بچه خراب نمی کنم. ای مردم من چه خاکی به سرم بریزم از دست این زن ای داد بیداد ای خدا …”
…
و این طور بود که اسد الله خان بعد از 9 ماه صاحب یک دوقولوی تپل مپل شد و اندام شمسی خانم هم حسابی به عضما رفت اما بعد از آمدن بچه ها فهمید که زندگی با ارزش تر از این حرفهاست.
پ.ن: اینو نوشتم که این دختر خانومای این دوره زمونه بخونن وگر نه که بد بخت شمسی خانومهای اون زمون هر وقت یکی در خونشونو میزد یه بچه تو بغل یکی تو شکم و دوتا پشت سر میدویدن تا بره و در رو باز کنه.








ali گفت،
دسامبر 1, 2007 روی 9:25 ب.ظ
eyval,khoda avazet bede,pir shi javon,khoda az bozorgi kamet nakone,mer30 pesar
احمد انصاری گفت،
دسامبر 1, 2007 روی 9:54 ب.ظ
عالی بود .
میگم این زری خانم بی شوهر موند که !
میترسم بترشه…. آدرس بده یه شب با خوانواده بریم خدمتشون..
البته به قصد دیدن دوقلوهای پسر خالش
alkomx گفت،
دسامبر 1, 2007 روی 11:22 ب.ظ
ایول! حال دادی ها ….
narges گفت،
دسامبر 2, 2007 روی 6:44 ق.ظ
khobe hamin dastanhay ba tanz ro bishtar dost darem ye kam mikhandem hamishe shad bashi va movafagh.
رضا عظیمی گفت،
دسامبر 2, 2007 روی 7:41 ق.ظ
کاش مسئله فقط اندام بود !
شکوفه گفت،
دسامبر 2, 2007 روی 8:11 ق.ظ
تغییر فاز دادین جناب-
roolygta گفت،
دسامبر 2, 2007 روی 8:33 ق.ظ
سلا م به همه دوستان ورد پرسی .از همه ی شما دوستان تقاضا دارم که با من تبادل لینک کنید تا بنده به یه نوایی برسم بعد بیاین تو وبلاگ من نظر بدین تا لینک شما رو در سریع ترین زمان ممکن قرار دهم .اینم ادرسم http://www.roolygta.wordpress.com
gajamoo گفت،
دسامبر 2, 2007 روی 9:16 ق.ظ
سلام خوش تیپ.
تو این هوای بارونی خوب می نویسی ها؟
اگر بلد بودم مثل تو دست به قلم شم!! دنیا رو میخکوب نوشته هام می کردم!!!!!!!!!
خوشم اومد از داستان طنزت.
موفق تر باشی
تراموا گفت،
دسامبر 2, 2007 روی 9:20 ق.ظ
طرف پا نداده بهت؟!
myminimals گفت،
دسامبر 2, 2007 روی 10:14 ق.ظ
آقا کلی خندیدم.ای ول
hiva گفت،
دسامبر 2, 2007 روی 11:34 ق.ظ
اصلآ هم خنده نداشت ! بى مزه بود آخرش !
ارسلان گفت،
دسامبر 2, 2007 روی 12:01 ب.ظ
ای ول بابا !!!! بعد ده سال دوقلو !!!!
shortcutways گفت،
دسامبر 2, 2007 روی 12:30 ب.ظ
…طنز ضعيفي بود.ببخش اگه رك نوشتم.!! بهت نمي آيد بچه گانه نوشتن ..اصلا بهت نمي آيد
shortcutways گفت،
دسامبر 2, 2007 روی 12:32 ب.ظ
يك توضيح بدهكارم : دليل ضعف طنز آن نبود. موضوع كليشه اي بود .وگرنه كنجكاوي خواننده را تا آخر زنده نگه داشته بودي
shortcutways گفت،
دسامبر 2, 2007 روی 1:31 ب.ظ
پاهاي كدام سال هاي دور؟
کمال گفت،
دسامبر 2, 2007 روی 2:29 ب.ظ
عجب مصایبی داشتی اسدالله خان
endlesslove43 گفت،
دسامبر 2, 2007 روی 4:26 ب.ظ
بسیار عالی بود دختر خانم های امروز هم کمی شبیه شمسی خانم شده اند و بیشتر از عشق و زندگی به فکر اندام زیبای خود می باشند ، و این اندام زیبا را بسیار دوست میدارند و آگاه نیستند که این زیبایی زود گذر می باشدو باید یک اندشه ای برای یافتن راه درست استفاده از زیبایی ها بکنند ، و نمی کنند ، خوب نکنند ، چه کنیم خوب
roham گفت،
دسامبر 2, 2007 روی 7:23 ب.ظ
عجب ماجرایی داشت اسدالله خان باحیا زنش چطورکوتاه اومد؟؟؟
grayidea گفت،
دسامبر 2, 2007 روی 7:45 ب.ظ
endlessloveجان! بايد بگويم كه همين شماهايي كه اين شعارها را مي دهيد همانهايي هستيد كه خيلي پرهيزكاري پيشه كنيد مي شويد حاج يونس !! همه چيز به جايش خوب و مهم است !
اما آقاي خليلي ! خيلي خوشحالم كه بهتر شده ايد و يا حداقل داريد تلاشتان را مي كنيد !
mychamber گفت،
دسامبر 3, 2007 روی 10:15 ق.ظ
خدا بود داداش!!!!!! شماره زری رو نداری؟
myminimals گفت،
دسامبر 3, 2007 روی 10:27 ق.ظ
آهنگن منو مرده داداش :دی
ariel2erial گفت،
دسامبر 3, 2007 روی 9:06 ب.ظ
چیه به فکره اندامشه؟؟
خوب چرا غیر مستقیم؟؟ مستقیما بهش بگو , شاید بلاگتو نخونه!