لطفا زباله ها را … من کامو می خوانم

دسامبر 19, 2007 at 12:43 ب.ظ (Uncategorized)

bottom-windowsآنطرف خیابان شاید صد متری پایین تر از این جا، کنار آن خانه مخروبه که ظاهرا کسی نمی خواهد از این وضعیت درش بیاورد و کنار سطل های زباله با آن بوی گند و شیرابه های لزجی که همیشه روی زمین ریخته بودند، دوباره صدای خش خش می آمد و شبه آدمی از دور معلوم بود. حتما ازاین بد بخت بیچاره ها بود که برای پیدا کردن یک تکه پسمانده غذا یا چه می دانم هر گه دیگری آشغال ها را زیر و رو می کرد.

پنجره را بستم و بر گشتم تا دراز بکشم، واقعا هوای سردی بود، خیلی سرد تر از شبهای قبل، سوزش بی رحمی در هوا وجود داشت. به طرف تختم رفتم و دراز کشیدم، آن شب هم معلوم بود این بی خوابی لعنتی دست بردار نیست، به آن اشغال جمع کن بد بخت فکر می کردم و به خودم واقعا کداممان بد بخت تریم. حد اقل او یک کاری برای انجام دادن داشت، هدف داشت که این وقت شب در این سرمای سوزاننده این طور دنبال چیزی می گشت.و این از نظر من بی نظیر بود.

با این تفکرات وخیالات امشب شب خواب من نبود، بلند شدم و لبه تختم نشستم، هاج و واج به در و دیوار نگاه می کردم اما واقعا این دیوارها و این میز و صندلی کمکی به از بین رفتن تفکرات بیهوده من و این پوچی محض نمی کردند. چند قلپ از آب سرد بد بویی که بالای سرم توی یک لیوان کثیف لعنتی بود خوردم، پتو را از روی تخت برداشتم و روی زمین دور پاهای سردم پی چیدم.

هنوز پاهایم سرد بودند و روی کلیه هایم احساس درد خفیفی داشتم نوک بینی یخ زده ام  هم مزید بر علت شده بود که دیوانه وار کلافه باشم، از لبه تخت بلند شدم، چند قدم دور این اتاق بی قواره که مثل قبر می ماند زدم و لب پنجره رفتم این آشغال جمع کن بد بخت هنوز داشت با این گه ها دست و چنجه نرم میکرد.

ادامه مطلب »

پیوند پایدار 14 دیدگاه

بهشت، 25 کیلومتر

دسامبر 18, 2007 at 5:36 ق.ظ (Uncategorized)

11111

آن روز هم مثل تمام روزهای زندگی یکنواختم راس ساعت 6 از خواب بیدار شده بودم و بعد از شستن سر و صورتم بدون این که صبحانه ای بخورم آماده شدم تا سر کارم بروم. آن سالها من یک رستوران کوچک کنار دریا داشتم و چند وقتی بود که کارم رونق خوبی گرفته بود.

هوای دلپزیری بود و من سرحال بودم، واقعا هیچ وقت مثل آن روز احساسی به این خوبی نداشتم، سوار ماشینم شدم و آن لکنته باز استارت نمی خورد، کمی تقلا  کردم تا این که بالاخره روشن شد. و در حالتی نجوا گونه سرش غر زدم که امروز گذشت اما اگر فردا هم این بازی را در بیاوری… .

حالا راه افتاده بودم عادت داشتم که خیلی آرام از کناره جاده بروم تا به اتوبان برسم و از آنجا هم همین طور آرام آرام در حالی که از منظره ساحل و هوای خنک صبح لذت می برم به رانندگی ادامه می دادم تا تقریبا بعد از 10 کیلومتر به خروجی 12 ام می رسیدم و آنجا بود که شبه رستوران کوچک و زیبای من از دور معلوم می شد و برایش دست تکان می دادم.

هنوز وارد اتوبان نشده بودم، رادیو را روشن کردم تا از اوضاع آب و هوای ساحل با خبر شوم، چون کار من دقیقا با آب و هوا مرتبط بود آگر هوا طوفانی می شد من مشتری هایم را از دست می دادم. دعا می کردم که امروز یک روز آفتابی بی نظیر باشد.

رادیو با خش خش و غر غر روشن شد و یادم می آید که در آن صبح دلپزیر یک موسیقی خیلی دلنواز پخش می کرد که دقیقا خاطرم نیست از چه کسی بود. حاشیه ساحل را طی می کردم و منتظر بودم که برنامه اعلام وضعیت هوا شروع شود.

ادامه مطلب »

پیوند پایدار 5 دیدگاه

قهوه های غروبهایمان

دسامبر 15, 2007 at 5:15 ق.ظ (Uncategorized)

tombstoneمن و ایشان قهوه می خوریم. هر روز در این 12 سال با یک روال ثابت نزدیکی های غروب ایشان روی صندلی راحتی خود می نشینند و به منظره دره نگاه می کنند صدای بی نظیر رودخانه را می شنود و از این هوای تمیز استنشاق می کنند. من هم با لبخند ساده ای که همیشه به لب دارم کنارشان نشسته ام.

خیلی وقتها هیچ موضوعی برای صحبت نداریم و فقط چند ساعتی می نشینیم، ایشان از طبیعت لذت می برند و من مطالعه می کنم. بعضی وقتها در مورد کتابی که من می خوانم سوال می پرسند، سوالهایشان بیشتر از این بابت است که ببیند نسل ما چه چیز می خواند و فکرش به کدام سمت می رود. و البته فکر می کنم که تا الان حتما به این نتیجه رسیده اند که نسل بی فکری  هستیم.

همیشه شخصیتشان برای من ستودنی بوده و سعی می کردم تا انجا که امکان دارد از زندگیشان سر در بیاورم. آدم فضولی نیستم شاید برای همین مفهوم فضیلت و سعادت است که این کار را می کنم، به هر حال ایشان در نیمی از این قرن منشا فضیلت خیلی ها بوده اند و من هم سعی داشتم خودم را بیشتر شبیه شان کنم.

ادامه مطلب »

پیوند پایدار 3 دیدگاه

ببخشید خانم لباس زیرتون معلومه

دسامبر 11, 2007 at 4:43 ق.ظ (Uncategorized) (, , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , )

depres29 ببخشین خانم شما نظرتون در مورد لباس زیر چیه ؟؟؟

- نظر من برای شما مهمه ؟؟؟ اصلا فکر نمی کنم که لباس زیر موضوعی باشه که من در موردش نظر داشته باشم

اااام در مورد کسایی که لباس زیرشون هم بیرونه نظری ندارین ؟؟؟

- این مسئله مهمی نیست. اما بهتر نبود این طوری می پر سیدین که نظرتون در مورد من چیه ؟؟؟

اوه دقیقا همین سوال رو می خواستم بپرسم

من روی نیمکت روبروی نشسته بودم و دیدم که بین شلوار و پیرهن شما فاصله هست و یه نوار باریک از لباس زیرتون معلومه. همین کنجکاوم کرد. درک می کنید ؟؟؟

- اوه این چه حرفیه معلومه درک می کنم سخت نگیرین موضوعات رو

- فکر می کنم شما 30 سالتون باشه و از اون محافظه کارایی که لباس زیرشون همیشه قایمه! نه؟؟؟depres

شما واقعا باهوشین

راستی چند دقیقست که تو نوبتین؟؟؟

- یه بیست دقیقه ای میشه، مثل پارسال که با هم از این ور خیابون تا اونور رفته بودیم

فکر کنم یکم پیچیده شد، ااااام. احتمالا بزرگراه بوده! نه؟؟؟

- گمون نمی کنم آخه یه ده دقیقه ای هم وسطش نشسته بودیم ولی کسی بهمون گیر نمیداد

- اما توصیه می کنم شما اگه خواستین این کارو کنین همیشه لباس گرم بپوشین

نه نه نه!!! اصلا!

ادامه مطلب »

پیوند پایدار 15 دیدگاه

ماشین جواب تصادفی

دسامبر 8, 2007 at 4:24 ق.ظ (Blogroll, Event) (, , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , )

dream

ما کارمان فکر کردن است چند نفری هستیم اینجا که کارمان فکر کردن است ما باید فکر کنیم جای آنها که نمی توانند مثل ما فکر کنند. 48 نفر آدم که به صورت همزمان هر ساعت باید دو نفرمان در حال فکر کردن باشند و ما یک برنامه مشخص برای انجام این کار داریم. وقتی که فکر می کنیم مهم نیست که به چه چیزی فکر می کنیم فقط این مسئله اهمیت دارد که مسئله مورد تفکر باید به وضوح بررسی شود و تا جایی که امکان دارد تفکرات زندگی انسانها باشد و خالی از توهم و رویا. چون در این صورت با عث آشفتگی خواهد شد و زندگی آنها تحت تاثیرات منفی قرار خواهد گرفت.

ادامه مطلب »

پیوند پایدار 9 دیدگاه

کله ام نیست شده

دسامبر 6, 2007 at 8:28 ق.ظ (k oskholism) (, , , , , , , , , , , , , , , , , , , )

کله ام می خاردbald-man2

نیست یک کس که زند از پس و پیش

شانه ای بر سر من

که کچل ها همه تنها هستند

و پر از آرزوی گیس سفید

که به پیری به تما شا ببرند

و چقدر غم گین است

کچلک با آن مو

که تمام عمرش بود به جهد

از پس حفظ و یراقش به تلاش

و همان یک تارش

از پس حادثه ای افتاد در قت سحر

و جهان تاریک است

که چنین سخت تصادف افتاد

ادامه مطلب »

پیوند پایدار 8 دیدگاه

سرنوشتش به یک عکس بند بود

دسامبر 4, 2007 at 5:34 ق.ظ (BAN, Blogroll, Event) (, , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , )

2 1

تمام بچه ها جمع شده بودند آخر کلاس و چیزی بین انها دست بدست می شد. بعضی ها قرمز شده بودند و پاهایشان را به هم فشار میداند و بعض دیگر هم هاج و واج نگاه می کردن د و چیزی سر در نمی اوردند، و چند نفری که سبیلشان در آمده بود یعد از دیدن آن عکس کلاس را ترک کرده ب ودند و معلوم نبود کجا رفته اند. اصغر هم مدام داد و بداد می کرد که “زود باشید بسه الان آقا معلم میاد”. بچه ها هم ول کن نبودند.و انگار این یک تکه عکس عجیب ترین چیزی بود که در طول عمر دیده بودند که یک دفعه آقا معلم آمد.

بیست و پنج شش نفر بچه ای که به زور ته کلاس به هم چپیده بودندهر کدام به طرفی پریدند و در صدایی از هم همه و بر خورد سر و کله به میز و نیمکت عکسی مچاله شده به هوا پرتاب شد. ومعلم با دهانی باز به بچه های که همه ق رمز شده بودند و به شدت می ترسیدند نگاه می کرد. اصغر هم سر جایش خودش را خیس کرده بود، طوری که صندلی آخر به کلی خیس شده بود.

معلم فریاد زد ” پدر سوخته ها چه غلطی می کردین باز من پنج دقیقه دیر اومدم کلاس و بهم ریختین. اون چی بود تو دستتون ؟؟؟ اینجا چه خبره؟؟؟”. غر غر کنان و فریاد زنان تا ته کلاس رفت و نگاهش به یک تکه کاغد مچاله شده ای افتاد که روی زمین بود. شاش اصغر هم در خطی مثل یک رودخانه تا نزدیکی های عکس رسیده بود.

معلم در همان حالت فحش و بد بیراه دولا شد و کاغذ را از زمین برداشت، عینکش را از جیب بالای کتش در آورد و به چشم زد و کاغذ مچاله شده را باز کرد و جلوی صورتش آورد. بچه ها همه از ترس میخ کوب شده بودند و چند نفر دیگر هم خودشان را خیس کردند.همه منتظر یک کتک مفصل از معلم بودند و اصغر بدبخت هم داشت با خودش فکر می کرد که چه گهی خورده.

معلم که از فرط عصبانیت از گوشهایش بخار در می آمد، فریاد زد ” پدر سوخته های مادر قهبه این چیه توی کلاس درس؟؟؟ این برای کیه کدوم پدر سوخته ای اینو آورده اینجا؟؟؟ شما ها چه گهی می خورین ؟؟؟ درس می خونین یا کف دستی میریین؟؟؟ “و همین طور داشت داد و بیداد می کرد که مدیر مدرسه از صدای معلم دوان دوان وارد کلاس شد.

ادامه مطلب »

پیوند پایدار 15 دیدگاه

مصائب اسدالله خان و اندام شمسی خانم

دسامبر 1, 2007 at 8:54 ب.ظ (Uncategorized) (, , , , , , , , , , , , , , , , , , )

Wife1اسدالله خان قصاب محله بود و با کلی سیبیل و نوچه برای خودش برو بیایی داشت. انصافا از مردهای مرد روزگار بود و در انسانیت و جوانمردی هیچ چیزی کم نمی گذاشت. تمام محل می دانستند که چقدر قلب پاکی دارد و چقدر دستش به خیر می رود. و  کلا از کوچک و بزرگ کسی نبود که از او خیری ندیده باشد.

زندگی اسدلله خان هم مثل هر زندگی دیگری پستی و بلندی و خوب و بد داشت اما در کل این مرد تودار و با حیا زندگی آرامی داشت. شمسی خانم همسرش هم ظاهرا زن خوبی بود حد اقل کسی از شمسی خانم تا به حال بدی ندیده بود. البته بین هر زن و شوهری امکان دارد که مشکلاتی وجود داشته باشد.

خلاصه همه چیز به خوبی و خوشی می گذشت و اهالی محله ما در کنار هم زندگی خوب و دوستانه ای داشتند. همه در غم ها و شادیهای هم شریک بودیم. هر وقت بچه ای به دنیا می آمد دور هم می نشستیم و هر کسی هم از بین مان میرفت عزادار می شدیم.و اسد الله خان هم هر روز تاب سیبیلش بیشتر می شد.

اسدلله خان زندگی خوبی هم داشت و کار کاسبی اش حسابی گرفته بود و صد البته دست به خیرش چندین برابر بیشتر شده بود. و نبود یک  بچه در زندگی اسدالله خان وشمسی خانم کم کم خودش را  نشان میداد. البته اسدلله خان 10 سال بود که ازدواج کرده بود اما بچه ای نداشت. خیلی از اهل محل خیال می کردند اجاقش کور است. حتی مادرش چندین بار به او گفته بود “ننه جون بزار برات این زری دختر خالت و بگیرم بین درو همسایه چو افتاده که اسدلله ناقصه”. ولی اسد الله خان توجهی نمی کرد و می گفت مادر جان من فعلا بچه نمی خواهم. اما هیچ کس نبود که نگاه های حسرت بار اسدلله را به بچه های فامیل و محله ندیده باشد. با تمام این این ماجراها اسدالله خان توجهی به این موضوع نداشت و به زندگی اش ادامه میداد.

یک شب معمولی از شب های تابستان بود که طبق معمول اهل محل چند ساعتی بود خوابیده بودند که یک دفعه با صدای داد و هوار همه از خواب پریدند. همه به کوچه ریختند صدا از خانه اسدالله خان بود، و صدای خود اسدلله خان. در آن خواب و بیداری همه به خیال اینکه دزد به خانه اسد الله خان زده با چوب و چماق و زیر شلوار مامان دوزاز خانه ها در آمدند. ولی وقتی نزدیک تر شدند متوجه شدند که ظاهرا دزدی در کار نیست و اسدلله خان از شمسی خانم گلایه می کند.

ادامه مطلب »

پیوند پایدار 22 دیدگاه