اتوبوس و آن دختر مو طلایی
من مسافر اتوبوسی هستم که مقصدش معلوم نیست . معلوم نیست که در بین راه چپ می کند یا نه و اگر چپ کرد من زنده خواهم ماند تا سوار اتوبوسی دیگر شوم که آن هم در بین راه معلوم نیست چپ می کند یا نه.
این اتوبوس از آن قدیمیهاست از آن قدیمی های هم نسل راننده اش. راننده ای که سیگارش 60 سال است دود می کند و چشمهای خمارش دیگر به جاده توجهی ندارند وبا یک حس غریزی مسیر را می پیماید.
در این اتوبوس قر مز رنگ نزدیک 40 نفر آدم هستیم هر کدام با فاصله ای کمتر از 50 سانت نسبت به یکدیگر. که معمولا با هم آشنا نیستی م و تنها نشسته ایم.
دو ردیف جلو تر از من دختری نشسته با موهای طلایی هیچ حرکتی نمی کند و یک بار هم به عقب نگاه نکرده. از موهای طلاییش معلوم است که دختر زیباییست تنها هم نشسته خیلی احمقانه امیدوار می شوم.
اتوبوس قرمز قدیمی ما در امتداد جادی ای سیاه با حاشیه ای نیم آبی حرکت می کند و کشتیهای خاکستری در دریای کنار ماخیلی دور شنا می کند. نسیم خنکی از پنجره این اتوبوس می وزد. و صدای موزیکی هم نسل راننده خیلی ملایم در اتوبوس می پیچد.
هوا که خنک باشد در اتوبوس احساس راحتی می کنم و خیلی خوب است که دوقلو های کوچولویی که بغل مادرشان بودند گریه نمی کنند. و این دختر مو طلایی هم من را امید وار کرده. کلا دختر های بور و طلایی من را جذب می کنند.
امتداد ساحل، دختر موطلایی، مردی قدیمی و اتوبوسی قدیمی تر و من که امروز خیلی خوشحالم .بچه هایی که گریه نمی کنند و هوای خنکی که عالیست و من چه سرخوشم .چقدر همه چیز بی نظیر است.
به بهانه این که چقدر از مسیر مانده جلو می روم تا دخترک را ببینم نزدیک راننده اتوبوس می شوم و الکی سوالم را می پرسم. سکوت می کند و با لبخند پیری جواب می دهد”دختر زیباییه، انگار تو ام مثل من از اونهایی هستی گه اثیر دخترای بور می شن فکر می منم کروات باشه”با هم می خندیم و دور می شوم در بین راه دختر را خوب نگاه می کنم. واقعا زیباست.
به صندلی خودم میرسم و راننده فریاد میزند “ارزشش رو داره سعی خودت رو بکن”.اکثر مسافر ها خواب هستند بقیه هم توجهی نمی کنند. و جاده با سرعت مارا جلو می برد.
نشسته ام و به دختر زیبا فکر می کنم. فکر می کنم که او یک دختر بی نظیر برای من است.شاید هم مثل بقیه است که با انها موفق نبوده ام و باز فکر می کنم که همین جا فراموشش کنم. همین فکر خوبیست دنیای یک هیپی مثل من دنیای بی خیالیست. به هر حال او به پسر الافی مثل من توجهی نمی کند. اصلا شاید نامزد دارد. مهم نیست.
به ساحل نگاه می کنم و از پیچ و خم جاده و نسیم خنکی که به صورتم می خورد لذت می برم. به فکر این که مقصدم کجا خواهد بود و آنجا چکاری خواهم کرد. حتی به خوانواده ام که چند سالیت از آنها هیچ خبری ندارم فکر می کنم.و به خیلی چیزهای دیگر که همه موضوعات مثبتی اند.
در همین افکار هستم و فارغ از آن دختر با نسیمی خنک. اتوبوس توقف می کند . اهمیتی نمی دهم و اتوبوس راه می افتد. چشمم بی اختیار و خیلی معمولی دو ردیف جلوتر را نگاه می کند. نگران می شوم. خدای من دختر آنجا نیست. یک لحظه جرقه ی در من زده می شوم. الان باید تصمیم بگیرم. از پنجره بیرون را نگاه می کنم دختر از اتوبوس دور می شود. با تمام آن زیبایی ها.سریع از جا می پرم وسایل مختصرم را بر می دارم به طرف راننده می دوم و فریاد می زنم ” ترمز کن .تر مز کن” راننده انگار از خدا خواسته تر مز می زند آن هم سر پیچ. پیشانی ام به جایی می خورد و خون گرم می آید .اهمیتی نمیدهم. سریع پیاده میشوم و راننده فریاد میزند ” داشتم ازت نا امید می شدم جوون” و من دوان دوان به سمت دختر می روم.
جاده و اتوبوس قرمز از من دور می شوند و من نزدیک او ایستاده ام نفس نفس می زنم وبه چشمهایش خیره نگاه می کنم در حالی که خون پیشانی از سمت راس صورتم آرام آرام چکه می کند.
و حالا سالها از آن روز گذشته…








این صدای ... گفت،
نوامبر 19, 2007 روی 8:43 ب.ظ
بسم الله
سلام
هر کس ندونه من که می دونم این ها اون چیز هایی که دوست داری داشته باشی . ولی چرا تو که این ها رو دوست نداری یه دختر موبور تکیه گاه می شه ! نه بذاتر بهتر بگم تکیه گاه بودن به بور بودن یا شاید هم کروات بودن مهم بود پس چرا الان ؟ داداشی خودت رو پیدا کن . همیشه چیزهایی رو خواستی که امکان نداشته و از چیز های با ارزشی که دور و برت بوده فرار کردی . چرا ؟ می دونی کدوم رو بری ولی نمی دونم با کی لج می کنی . ولی می دونم این کسی که داری باهاش لج می کنی خیلی با مرام تر از این حرف هاست . . هی …..
mrkhalili گفت،
نوامبر 19, 2007 روی 8:52 ب.ظ
ای سینا
من اینهمه سعی کردم که تو حرف بزنی تو جمع حالا اینجا بدون اسم میای ؟؟؟
شهرزاد گفت،
نوامبر 20, 2007 روی 8:50 ق.ظ
من نفهمیدم آخرش چی شد؟!
سپیده گفت،
نوامبر 20, 2007 روی 11:40 ق.ظ
چرا ناراحتی؟چرا اضطراب؟چرا ترس؟
همین دلشوره ها و ناراحتی هایی که بعضی اوقات به خاطر کارهایی که کردی یا حرفایی که زدی داری.آره همین ناراحتی هایی که باعث شده از خودت بدت بیاد یه نشونست.همین دلواپسی از حرفایی که نباید می زدی یا کارهایی که نباید می کردی یه نشونست.
همه اینا نشونه اینه که تو هنوز هم خوبی.قلبت هنوز پاکه و روحت هنوز آرومه.اگه این طور نبود بی خیال می شدی.مثل بفیه.
اصلا کارهای بدت رو نمی دیدی که بخای بخاطرش ناراحت بشی.اگه غمگینی نشونه اینه که قلب صافت تحمل سیاهی رو نداره.پس چرا دیگه از خودت ناراحتی؟همین که متوجه کارایی شدی که نباید فکر می کردی همین که ناراحت شدی همین که پشیمون شدی باید خوشحال باشی و خدا رو شکر کنی که دلت هنوز سفیده که می تونی لکه های سیاه رو روش ببینی.مثل یه راننده که پیچ و خم های جاده باعث می شه خوابش نبره.پیچ و خم های زندگی هم باعث می شه خوابت نبره.اسیر تکرار و روز مرگی ناشی.باعث می شه تا اگه چشات بسته شد و خوابت برد پیچ و خم ها بیدار نگهت داره.پس خدا رو شکر کن که توی یه جاده بی پیچ و خم رهات نکرده.اون می خواسته که صداش کنی و فراموشش نکنی.
صدات رو دوست داره.پس صداش کن… من هنوزم معتقدم که ادما با امدشون زندن
احمد گفت،
نوامبر 20, 2007 روی 12:36 ب.ظ
فضاسازی فوق العاده ( البته میشد بهتر بشه ولی از اصل داستان دور میشدی)
به نظرم می آید دیگر حرفی برای گفتن نداری.
شاید گوش من دیگر حرفی نمیشنود.
شاید….
freegreenbird گفت،
نوامبر 20, 2007 روی 12:55 ب.ظ
سلام. داستانت رو دوست داشتم. ممنون خبر دادی.
Tram گفت،
نوامبر 20, 2007 روی 4:29 ب.ظ
دختر که نمیتونه تو ایران جلوی پسر بشینه، زنونه عقبه!
panthea گفت،
نوامبر 20, 2007 روی 6:01 ب.ظ
داستان جالبي بود … به نظرم خيلي خوبه آدم بتونه در زندگيش تصميمهاي به جا و بموقع بگيره ، و قشنگتر از اون، اين نكته است كه حتي وقتي سالها از اون اتفاقات ميگذره، آدم در مورد تصميمي كه گرفته حس خوبي داشته باشه و با خودش بگه :”خوشحالم كه اون كار رو انجام دادم، راه درستي رو انتخاب كردم” … …
لوسيفر گفت،
نوامبر 20, 2007 روی 10:46 ب.ظ
نمي دونم شما به شرح واقعيت ها پرداختين يا اينكه چون من از تخيلتون ياري گرفتين… اونچه به من مخاطب مربوطه شايد تنها اين مهمه كه نگارنده قلم و ذهن سيالي رو توامان داره، تا حدي كه ميتونه بخش هاي روايت شده رو در قالب جملاتي در نيمه كار به سبك خاصي خلاصه كنه، كه اين خود قابليتيست بس بزرگ…
و اما در خصوص مطلب: هميشه در ترديدم كه انسان موجودي كه همواره در تئوري پيچيده و مضمون تمام فلسفه بافي ها بوده، چطور در عمل تا بدين حد ساده و پيش پا افتاده دست به گزينش انتخاب هاش مي زنه!
مانا گفت،
نوامبر 21, 2007 روی 5:44 ق.ظ
گرفتیش؟؟؟
رضا عظیمی گفت،
نوامبر 21, 2007 روی 8:42 ق.ظ
موبایل نداشت اس ام اس بزنی ؟
narges hamedefar گفت،
نوامبر 21, 2007 روی 2:38 ب.ظ
خوبه همه رو با اين خيال بافي هات گذاشتي سر كار در ضمن منم تو رو نميشناسم اخه هر دفعه رنگ عوض ميكني.واقعا كه…………
mychamber گفت،
نوامبر 21, 2007 روی 7:41 ب.ظ
اصلاً این موی بلوند مردهای ایرانی رو منقلب میکنه….
آمیر گفت،
نوامبر 21, 2007 روی 8:34 ب.ظ
باید اعتراف کنم که مجذوب داستان های نامتعارفت شدم. فوق العاده می نویسی.عین فیلمی که از جلوی چشم آدم رد میشه و البته اونم یه فیلم اروپایی!!
اشاره ت به جاری شدن خون از “سمت راست ” صورتش خیلی بجا بود.
سیب گفت،
نوامبر 22, 2007 روی 2:55 ق.ظ
بهتره بزنی تو خط خودشناسی ، از این دخترا چیزی در نمی یاد……
gajamoo گفت،
نوامبر 22, 2007 روی 7:15 ق.ظ
فکر کنم این پستت حیفه که چند ساعت بالای ورد پرس باشه (بالاترین)
بی نهایت زیبا بود.
خیلی وقته حوصله خوندن ندارم،اما اینو واقعاً خوندم.
موفق تر باشی
کمال گفت،
نوامبر 22, 2007 روی 11:39 ق.ظ
ایول
shortcutways گفت،
نوامبر 22, 2007 روی 5:16 ب.ظ
؟؟؟ كم پيدا؟؟؟با دختره رفتي؟
سیب گفت،
نوامبر 22, 2007 روی 10:14 ب.ظ
upidam!!!
ariel2erial گفت،
دسامبر 3, 2007 روی 9:16 ب.ظ
از قسمت ریزش خون خوشم اومد,البته اگر منظوری که من برداشت کردم بود.
ولی واقعا واست متاسفم که خیلی خزی! البته خیلی ببخشیدا!!!!
علي گفت،
آگوست 3, 2008 روی 9:54 ق.ظ
من قبل از اينكه اين داستان رو بخونم يه داستان دقيقا شبيه اين نوشتم . خيلي جالبه آخه دقيقا همينه . حالا نه كلمه به كلمه اما موضوعش دقيقا همينه .
XX گفت،
فوریه 17, 2009 روی 9:08 ب.ظ
khak bar saresh cheghad nadid badid boode..khak too saretoon koskhola
sama گفت،
فوریه 17, 2009 روی 9:16 ب.ظ
hame asheghe cheshoo abroooo va moye meshki hastan.shoma asheghe dokhtare moo blonde bii rangoo rooh shod?