به ناگاه تمام می شویم
![]()
![]()
من مسافر اتوبوسی هستم که نمی دانم مسیرش کجاست با خودم فکر می کنم که آیا به مقصد میرسد یا در بین راه چپ می کند و اگر در بین راه چپ کرد آیا من تمام نخواهم شد تا سوار اوتوبوسی دیگر شوم و آیا آن اتوبوس در بین را چپ می کند و …
شاید هر روز و هر لحظه تمام شویم .شاید با تمام شدن هر کسی تمام شویم. و خیلی موارد دیگر که آدم را تمام می کند. کلا موجودات تمام شدنی ای هستیم. خیلی وقتها با گریه تمام می شویم خیلی وقتها با داد و بیداد و خیلی وقتها با تصادفی، اتفاق خاصی و چیزی…
قابل اعتماد نیستیم دست خودمان هم نیست که بخواهیم اینطور باشیم. اطرافمان را پر کرده ایم از مزخرفاتی که امکان دارد هر لحظه تماممان کنند و دست به دست کسانی داده ایم که فکر می کنم خیلی وقتها کاری جز تمام کردنمان ندارند.
یک روزی من می خواستم با یکی از دوستانم کار مهمی انجام بدهم دنبالش رفتم همه چیز را هماهنگ کردم و مقدمات زیادی چیدم. موعد کار رسید قرار گذاشتیم و ییشش رفتم اما او نبود.او تمام شده بود. بدون این که خودش بخواهد. همین مزخرفی که خودش دنبالش بود تمامش کرده بود.
تلاش زیادی می کنیمن برای این تمام نشدن برنامه ریزی می کنیم جان می کنیم بزرگ و کوچکمان همه و همه. بیرحمانه تلاش می کنیم اما با اینحال تمام می شویم.
در عشق شکست می خوریم در مسائل اقتصادی شکست می خوریم و خیلی اتفاقات دیگر و یک باره تمام می شویم مثل یک توپ دستمال کاغذی بی ارزش. دوباره شروع می کنیم باز هم مثل یک دستمال کاغذی بی ارزش و باز تلاش می کنیم و هواسمان نیست که هر لحظه داریم به لحظه تمام شدن آخر نزدیک می شویم.و آخرین برگمان هم به سطل آشغال خواهد افتاد.
هر چقدر بزرگتر شویم بی ارزش تر می شویم. هر جقدر پولدار تر و معروف تر و کلا هر چقدر بر تر شویم نزدیک تر به خط آخریم . باورم نمی شود که چرا انقدر جدی گرفته ایم این بازی را. با این همه مخلفات و مزخرفات بی معنی و تلاش های بی هدف و پوچ.
با انواع مذاهب و مسالک برای روز آخر خودمان برنامه ریزی می کنیم. برنامه ریزی های عجیب و غریبی که خیلی وقتها از نظر عقلی قابل تحلیل نیستند و کلا خنده بازاریست. غافل از این که فرصتی نمانده و هر لحظه به تمام شدن تزدیک تر می شویم.
گمان می کنیم که در این تمام شدن آخر هم مثل قبلی هاست اما خبر نداریم که در بی خبر ترین و پرنشدنی ترین تمام شدن زندگی قرار داریم. اساسا آنهایی از ما که زیاد به این مسئله فکر می کنند و عاقل ترند، در لاک خودشان می روند و به بی خیالی می گذرانند و بقیه هم با مزخرفاتی که به خوردشان داده شده در پی درست کردن جهان دیگر و این بازی ها بر می آیند.
من در عجبم واقعا در عجبم که چرا اینطور عمل می کنیم. نگاه می کنم به خیلی ها که غیر از خودم هستند و می مانم در این که چرا تا به حال تمام نشده اند و احمقانه به نظرم می اید این تلاشی که می کنند. و باور نمی کنم که کسی بدون کتا ب و موسیقی و …بتواند برای تمام نشدن هدف داشته باشد.
…
حرفم را نتوانستم بیان کنم غرض اینکه زیاد جدی گرفته ایم و از دور خیلی خنده دار به نظر میرسیم من از آلان می خندم به روزی که تلنگ این دنیا در برود و همه باهم تمام شویم و مثل یک باد کنکی که چس چس (ملا لغتی ها ایراد نگیرند لطفا، ches ches منظوراست) می کند و به در و دیوار می خورد همه چیز تمام شود. و باور کنید اگر کتابهایم و موسیقی و اندکی دست آوردهای هنری بشر نبود سریع این بازی را خودم تمام می کردم و در گیر این تلاش های بیهوده و بی معنی نمی شدم.
حالا من اینجا نشسته ام مثل مسافر یک اتوبوس بی مقصد که معلوم نیست می رسد یا بین راه چپ می کند و معلوم نیست که اگر چپ کرد من در آن تمام خواهم شد یا سوار اتوبوسی می شوم و به راهم ادامه می دهم و آیا آن اتوبوس چپ می کند و …








شقایق گفت،
نوامبر 17, 2007 روی 6:54 ب.ظ
می دونی من الان دارم چی کار می کنم؟ دارم دنده عقب می رم… به همین سادگی! دارم از تمام شدن فرار می کنم و به معنی واقعی کلمه “فرار”… با آویزون شدن به هزار تا چیز نارنجی که می دونم در برابر احمقانه ترین خاکستری ها هم به زور می تونن دووم بیارن… اما خب، من با بلاهت تمام باور دارم نارنجی هامو یعنی سعی می کنم باور داشته باشم و سعی می کنم انقدر عقب عقب برم که از اون ور برسم به ته دنیا… آره، منم یکی از اون احمقایی ام که چسبیدم به دنیا فقط از یه طرف دیگه.
.
.
.
یک ایرانی گفت،
نوامبر 17, 2007 روی 7:05 ب.ظ
سلام همسفر
چقدر بیزارم از اتوبوس
…
داستان رو کامل نخوندم
ولی میخونم
!
سرافراز باشی ..
Aunt Mary گفت،
نوامبر 17, 2007 روی 8:39 ب.ظ
همینه دیگه…یهو تموم میشیم!
ميناحيدري گفت،
نوامبر 18, 2007 روی 6:24 ق.ظ
توي اين زمينه باهات موافقم.
alkomx گفت،
نوامبر 18, 2007 روی 6:54 ق.ظ
دوست داشتم گریه کنی و مثل مرد تو بغل بگیرمت اما تو مثل مرد خندیدی !
Tram گفت،
نوامبر 18, 2007 روی 8:59 ق.ظ
خیر سرت مگه خسته نشده بودی؟!
رضا عظیمی گفت،
نوامبر 18, 2007 روی 9:11 ق.ظ
-بیخود بهانه نیار پسر …وجودشو داشتی تا حالا خودتو خلاص کرده بودی .. مرد باش بگو وجودشو ندارم. والا این روزا همه قمپز خودکشی در می کنند. مثل خودم. حتی کانت و نیچه هم خودکشی نکردند ، بعد من برم بکنم ؟ مسخره نیست؟
-حتی دستمال توالت هم هیچوقت تموم نمیشه.. میخوای پروسشو توضیح بدم ؟ حالت بد نمیشه ؟ باشه خودت خواستی… اول دستمال توالت به مواد افیونی آغشته میشه و بعد پرت میشه تو توالت ..سیفون کشیده میشه و با چند لیتر آب میره تو چاه فاضلاب . اگه شهرش خیای با کلاس باشه میره به طرف تصفیه خونه ، آب ازش جدا میشه و به همراه بقیه فضولات انسانی میره به طرف کارخونه بازیافت و یا خارج از شهر دفن میشه. در هردوحالت مواد معدنیش با مواد معدنی فضولات و خاک ترکیب میشه و یه کود بدست میاد. این کود رو با کود حیوانی مخلوط می کنن و بعد می ریزن پای درخت ها و گل و گیاه و این حرفا.. بعد اونا ازش تغذیه می کنن و آخر یه گل یا میوه یا یه دونه ذرت یا هر کوفت دیگه ای درست میشه . پس حتی اگه دستمال توالت هم باشی هیچوقت تموم نمیشی فقط از رول جدات می کنن و وارد یه سیکل دیگت می کنن. این اتوبوس تو نه وای میسه نه چپ می کنه ، جادش نه سر داشته نه ته … توی یه میدون همینجور داره می چرخه ، از پنجرشم خودتو بندازی بیرون برت میدارن شوتت می کنن تو یه اتوبوس دیگه که اونم داره دور یه میدون دیگه می چرخه. پس دنبال پیاده شدنم نباش ، بیرونم خبری نیست.
قضیه اسفناک تر شد ، نه ؟
کمال گفت،
نوامبر 18, 2007 روی 9:42 ق.ظ
ما به بعضی ها می گفتیم تمام شد اما در جای خاصی بود
احمد انصاری گفت،
نوامبر 18, 2007 روی 10:31 ق.ظ
یاد مرگ انسان را بیدار میکند.
امید وارم وقتی که زمان تمام شدن میرسد غافلگیر نشویم ، آماده باشیم ، هیچ نیازی به ماندن نداشته باشیم ، هیچ وابستگی نداشته باشیم ، و در یک کلام : ” سبک برویم ، سنگین برویم “
gajamoo گفت،
نوامبر 18, 2007 روی 11:20 ق.ظ
مگه مسافرت نرفته بودی!؟
چه زود یرگشتی!
سوغاتی ما کو!؟
پس اگه سوار هواپیما شی چیکار می کنی!؟
ای ول ای ول
یه چیزی از هواپیما یادم اومد،شاید پست خوبی بشه.
موفق تر از همیشه باشی
grayidea گفت،
نوامبر 18, 2007 روی 3:41 ب.ظ
و تمام مي شويم و تمام مي شويم اما …
در پس همه تمام شدنها آغازيست هر چند برايهر آغزي پاياني خواهد بود اما همين آغازها دلخوشكنكهاي زندگيست
پس اغاز كن دوست من ! نه مثل يك لوله دستمال توالت
بلكه مثل پروانه ايكه از پيله اش بيرون مي ايد و يك روزفرصت زيستن دارد و در آخر روز تمام مي شود !
shortcutways گفت،
نوامبر 18, 2007 روی 5:19 ب.ظ
اين مطلبت را دوست داشت تريستانا..تمام شدن خوب است.. اين طور باعث مي شود كه در روياي تمام نشدن غلت و واغلت بزنيم .. اگر تمام نشدني بود چه بود نه؟ آن وقت ديگر رويايي نبود .. و نه آرزويي و نه حسرتي ونه…
من هميشه اول فيلم مسافران بهرام بيضايي را براي همين فلسفه اش دوست داشتم/يادت هست؟ ما ميميريم!!
shortcutways گفت،
نوامبر 18, 2007 روی 5:41 ب.ظ
هميشه هم زمان …همه لعنت شده ايم..من تو فرانكو آنها ..چگونه مي شود به مرد گفت كه او زنده نيست..او هيچوقت زنده نبوده است
shortcutways گفت،
نوامبر 18, 2007 روی 5:49 ب.ظ
تريس مي فهمه: اينو مي گي:
زنگدگي شايد آن لحظه ي مسدوديست
كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و دريافت ظلمت خواهم آميخت
shortcutways گفت،
نوامبر 18, 2007 روی 5:55 ب.ظ
به دنبال نشانه ها برو به ياهو !! نگران هم نباش
guilug گفت،
نوامبر 18, 2007 روی 7:41 ب.ظ
دوست خوبم بر حسب تصادف وبلاگ تون رو مطالعه کردم
متاسفم که این همه نا امید هستین راستی مایه ی تاسف بیشتر اینه که این روزا خیلی عا اینطوری هستند
اینو بخونید امیدوارم که خوشتون بیاد
http://www.shamimebaran.com/html/index.php?name=Sections&req=viewarticle&artid=1&page=1
myminimals گفت،
نوامبر 18, 2007 روی 9:00 ب.ظ
بیخیال آقا …!
webkhan گفت،
نوامبر 19, 2007 روی 12:47 ب.ظ
خبر خوان پاسارگاد
http://bia2press.wordpress.com/
ariel2erial گفت،
دسامبر 3, 2007 روی 9:37 ب.ظ
خیلی قشنگ بود!
تموم نشو بازم اینطوری بنویس.