
ضربه محکم از پشت سر، بیهوشی و بیدار شدن در جایی که نمیدانسم کجاست.روز بیست و سوم برای من این طور شروع شد.
سرم درد می کرد و سردم شده بود دستم را به پشت سرم بردم و و بالمس قسمتی که درد عجیبی داشت دستم خونی شد.یک زخم بزرگ که بعد از ضربه به وجودآمده بود.
بیشتر به اطرافم توجه کردم من ظاهرا در یک انبار ذغال افتاده بودم جایی که همه چیز سیاه و تاریک بود و تنها نور مرده ای که از تهویه انبار وارد می شد پریده پریده آنجا را روشن می کرد.
از جا بلند شدم و درحالی که سرم از درد عجیبی داشت منفجر میشد وتعادل نداشتم دنبال دری برای خروج میگشتم.در انتهای انبار نسبتا بزرگ که تقریبا شاید یک مربع صد متری بود.یک در کوچک پیدا کردم.ظاهارا اینجا هیچ در دیگری نداشت.
به طرف در رفتم و هرکاری کردم نتوانستم بازش کند.بلند داد زدم وکمک خواستم“کسی اینجا نیست ؟؟؟ لطفا به من کمک کنید“.اما انگار هیچ کس صدایم را نمیشنید.با تلاش هرچه بیشتر دنبال یک راه برای بیرون رفتن گشتم، نه در و نه پنجره دیگری وجود نداشت.دریچه تهویه ام خیلی بالا تر از آن بود که بتوانم از آنجا بیرون بروم.
باز شروع کردم به فریاد زدم.خیلی سردم شده بود و احساس گرسنگی داشتم.در بین همین فریاد ها بود که صدایی شنیدم و در باز شد.
سه مرد قوی هیکل با چماق و چاقو وارد شدند.صورتشان را پوشانده بودند و تمام لباس هایشان سیاه بود.به محض دیدنشان شروع کردم به داد و بیداد که من کجا هستم، شما کی هستین، اینجا کجاست.
ادامه مطلب »
پیوند پایدار
19 دیدگاه

+
من یک کارمند 37 ساله اداره گمرک بودم.زندگی من مثل بقیه کارمند ها زندگی ساده ای بود و پیچیدگی نداشت.هر روز ساعت 5:30 صبح از خواب بیدار می شدم، با همسرم صبحانه می خوردیم و بعد از چند خوش و بش روزانه خانه را ترک می کردم.
از خانه ما تا اداره تقریبا 15 دقیقه راه بود، ترجیح میدادم این راه را پیاده بروم.پیاده روی صبح کار لذت بخشی بود و باعث می شد انرژی بگیرم.
در بین راه به چند نفر از کسبه محل و دوست و آشنا ها سلام می کردم و از روی پل رودخانه رد می شدم و مثل همیشه به انتهای زمین نگاه می کردم.
بعد از پل ساختمان گمرک مشخص می شد و من با احساس رضایت بعد از چند دقیقه پشت میزم بودم. خوش بش با همکارها سلام به آقای رئیس کار تا وقت ناهار و بعد استراحت و یکی دوساعت کار دیگر و بعد خانه.در مسیر هم برای همسرم دست گلی، کتابی یا هر چیز ساده دیگری به عنوان هدیه می گرفتم.اکر هم اول ماه بود و حقوقم را دریافت کرده بودم سعی می کردم با هم برای شام به یک رستوران برویم وکلا همه چیز برای ما خوب بود.
زندگی ساده من هر روز بهتر از روز قبل می گذشت تا این که یک روز آقای رئیس از من خواست تا آخر وقت به دفترش بروم.کار معمول اداری را انجام دادم و تقریبا ساعت 2 بود که به دفتر رئیس رفتم.درخواست رئیس برای ملاقات در ساعات آخر کار اداری چیز عجیبی نبود ماهانه 7 یا 8 بار تکرار می شد ومعمولا برای پرس و جو از بعضی مسائل اداری بود.
وارد شدم مثل همیشه لبخند میزد.انصافا رئیس خوبی بود.سلام گرمی کردیم و بعد از چند احوال پرسی معمولی بی مقدمه از من خواست تا پشت صندلی ریاستش بنشینم.من فکر کردم شوخی می کند و گفتم قربان من هرگز چنین جسارتی نمی کنم.این صندلی تنها برازنده شماست نه یک کارمند معمولی مثل من.
اسرار کرد و من با صورتی سرخ شده و خجالت زده پشت میز نشستم.رویم نمی شد تا سرم را بالا بگیرم.یکی دو دقیقه بدون این که چیزی بگویم نشستم و بعد با حالت خجالت زده پرسیدم.قربان چرا از من خواستید تا جای شما بنشینم.
ادامه مطلب »
پیوند پایدار
10 دیدگاه

همه نارا حتیم، حتی آنهایی که خورده نشده اند.دور هم جمع شده ایم تا تصمیمی بگیریم.ایطوری نمی شود زندگی کرد.در حقیقت می خواهیم توطئه کنیم.شاید این هم مثل توطئه های سیاسی باشد.نه قعطا همینطور است.چون ما داریم علیه یک سلطان قیام می کنیم .
ماجرا از اینجا شروع شد که دو هفته پیش با چند تا از دوستانم به جنگل رفته بودیم.من بودم و اولی و دومی و سومی.در بین ما سومی قبلا توسط شیر خورده شده بود، اما فقط برای این که مارا خوشحال کنان دنبالمان می آمد.
با ترس و لرز راه می رفتیم حواسمان به همه جا بود حتی بالا سرمان را می پاییدیم.چند وقتی بود که این اتفاق زیاد می افتاد.راهمان را ادامه می دادیم و خیالمان کمی راحت تر شده بود.که یک لحظه صدای بلندی آمد و گردن من درد گرفت .مسلم بود که شیر به من حمله کرده.
اولی و دومی فرار کردند اما سومی ایستاد و نگاه کرد و البته حق هم داشت.نه می توانست کمک کند و نه شیر می توانست به او آسیبی برساند.و حالا من خورده شده بودم.
گاز بزرگی که از گردنم گرفته بود باعث شده بود اعصابم قطع شوند و من دردی حس نکنم و این شانس من بود.فقط به خودم آمدم و دیدم که خورده شده ام.یعنی کار از کار گذشته بود.
حرصم گرفته بود، کلافه شده بودم حالا باید پنج سال صبر می کردم که باز به اینجا بر گردم . این یعنی این که آنوقت با همه غریبه هستم .
اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که حالا کاری نمی شود کرد. اما باید بالاخره ایده ای پیدا شود، اگر قرار باشد همین طور خورده شویم هیج گاه نمی توانیم به آخر خط برسیم.
سریع پیش سومی رفتم و گفتم که آن ترسوهارا پیدا کن و بگو که برای بعد از نیمه شب به خانه من بایید.قبل از آن هم به نجار بگو که درها و پنجره های خانه را در بیاورد تا بتوانم رفت آمد کنم.
ادامه مطلب »
پیوند پایدار
13 دیدگاه

من تلوزیون دوست دارم
دوست دارم جای زن ها با آنهمه غرغر هایشان تلوزیون بگیرم
دوست دارم بزرگترین انجمن حمایت از تلوزیونهای ده 80 را تاسیس کنم
من دوست دارم مکتبم تلوزیونیسم باشد، من فریاد می زنم که تلوزیونیستم
حد اقل بر سر این تلوزیونیسم جنگ های خانمان سوز نشده
من از این پیچی هایش را دوست دارم از آنها که جان می کندند تا کار کنند آنها که وقت خاموش کردن خط سفیدشان کم کمک محو می شد
من دوست دارم تلوزیونم پیچی باشد، قدیمی باشد، از این سیاه و سفید ها که باعث می شد خود احمقت دنیا را رنگ کنی
من یک تلوزیون چاق بد قواره قدیمی می خواهم
خدای من این ال سی دی ها و این پلاسما ها مثل این بدکاره ها می مانند
این تلوزیونهای غول پیکر همه کار امپریالیسم اند
من دوست دارم با تلوزیون دهه 80 ام به دنیای مدرن شما نگاه کنم
من دوست دارم برنامه های دهه 80 از این تلوزیون ببینم
این پنجره من است
ذهن من با همین تلوزیون تاب ور داشت
بابا مامان من تلوزیونیستم
من با این جعبه کوچک حال می کنم هر وقت خواستم خفه اش می کنم
ادامه مطلب »
پیوند پایدار
21 دیدگاه
تو ام بيكار بودي اي حافظ شيرازي.بيكار هم نبودي، دل خجسته اي داشته اي، الان اگر در زمان ما بودي صد سال بعد با شعرهايت فال نمي گرفتند.انصافا در اين زمانه شانس آورده اي.اصلا شانس آورده اي كه اينجا به دنيا آمدي اگر همان زمان هم در غرب به دنيا مي آمدي با اين روحيه عرفاني كه داشتي مسلما ديوانه اي چيزي مي شدي.

اينجا از تو بهتر ها بسيار بوده اند.كساني هم بوده اند كه اداي تورا خوب در مي آورند.اينجا ديوانه هايي داريم كو تورا درس مي دهند.آن گوشه دنيا نشسته بودي و غصه عرفان و مي و ميخانه مي خوردي، فكر كرده اي اين شد سختي ؟؟؟
اينجا فراوان دختر و پسر هايي داريم كه خيلي بيشتر از تو عاشقند اين جا همه پاكبازند اخوي.تو لافش را مي زدي كه مي مي خوري اما اينجا كساني داريم كه از مي سگيس مي خورند و كلامي حرف نمي زنند.براي ما فيلم هفت خط هارا در نيار.
بايد الان بودي تا مخت به عظما مي رفت تا درك مي كردي.راستش را بخواهي امروز شعر هايت به عظما رفته گرچه خودت خبرنداري.امروز تمام شعر هاي تو مفت اين ور و آنور مي شود.بي چاره بچه هاي پنج ساله شهر ما به صد تومن و دويست تومن مي فروشندشان.
من نمي دانم كه خودت كاسب شده اي آن زمان يا نه.امروز پرفروش ترين كتاب مملكت ما هستي. كتابهايي با جلد هاي بسيار زيبا.اما فلك زده تورا فقط كادو مي كنند و اينور و آنور هديه ات مي دهند.مثل شال و كلاه و كريستال و اسباب بازي.
مي خواهم ببينم اگر الان بر گردي يك خط، فقط يك خط جرات مي كني آنطور بنويسي؟؟؟ببينم كم نمي آوري قاطي نمي كني و از دست قافيه و وزن فرار مي كني يانا.
اصلا اگر الان بودي شايد زنداني سياسي مي شدي. چه مي دانم شايد از آنورآب براي ما زر زر مي كردي كه الا يا ايها الشانسي…شايد هم اگر بودي با اين گروههاي رپ روهم مي ريختي چه مي دانم شايد مو بلند مي كردي و دنبال دختر مردم مي افتادي و اگر زياد هم گند كاري نمي كردي احتمالا بوتيك لباسي، كافي شاپي، چيزي ميزدي.
اين ها مهم نيست چون تو خوش شانس بوده اي و از دست اين زمان در رفته اي برو خدايت را شكر كن. اين را براي اين گفتم تا حالا كه آن بالا بين حور و ملك نشسته اي بي خود قپي در نكني كه من شاعر بودم و من فلاني ام و … .
پیوند پایدار
16 دیدگاه

تعادل:
من نا متعادل شده ام .یعنی به همین سادگی تعادل ندارم.مثل وقتی که از روز جدول کنار خیابان رد میشویم و تعادلمان بهم می خورد تعادل به نظر من یعنی همین و زمین خوردن هم باز خوردش است.
امروز واقعا از روی جدول سر خوردم، ساده است تعادل نداشتم و الان احساس خوبی ندارم چون ذهنم به همه جا می رود یعنی می افتد.باز برای این که همان وجود ندارد واین عدم تعادل امروز من را از شما دور کرد.
خنده:
امروز زیاد خندیدیم در جمع دوستانم بودم و روز خوبی بود، از همه چیز گفتیم و خندیدیم.حتی من در تنهایی هم مثل وقتی دور هم بودیم می خندیدم واین برای من خیلی خوب بود، احتمالا یک شانس خوب بوده است.امروز به خودم هم می خندیدم، شاید به خودم با صدای بلند تر می خندیدم.اگر کسی من را می دید حتما می گفت که این آدم تعادل ندارد.
نسکافه:
این نسکافه آخر خیلی به من چسبید.واقعا چسبید.و از دو جهت.اول این که دل نشین بود و این توضیح نمی خواهد، ولی بعدی این که طعم کاکائو در گلویم باقی مانه و ته گلویم می سوزد.و همه این سوزش و چسب به نسکافه آخر بر می گردد.من از این بابت مطمئن هستم چون امروز روزه خوبی بوده.
حتما نوشیدنیهایش هم خوب بوده اند، فقط کاش اینجا از خانه انقدر دور نبود، دور شدن از خانه عدم تعادل می آورد.
شیشه ها:
اینجا شیشه های کف زمین کثیف شده اند، خش افتاده اند، لک شده اند.حس می کنم دلشان گرفته و منهم مقصرم، چون من هم از اینجا زیاد رد می شوم.غیر از من ادم های نا متعادل دیگری هم هستند که کارشان همین است.
پنج:
پنجمین و آخرین، مجبورم با پنج تمام کنم چون باید بروم و شاید چون پنج را دوست دارم.پنج رند است پنج عدد راحتیست و آدم را گیر نمی اندازد.کلا به آدم سخت نمی گیرد و سریع رد میشود.مجبورم سراغ پنج می روم چون مجبورم بر گردم و برای برگشتم مجبورم متعادل باشم.
پیوند پایدار
6 دیدگاه
وقتی به همه چیز شک می کنم.تا جایی که یادم می آید بیشتر دو حس به سراغ من می آید.اوایل وقتی اینطور میشدم شدیدا می ترسیدم و احساس گناه می کردم.اما الان برایم عادت شده.و حتی شاید به یم بازی تبدیل شده که خیلی وقتها منتظرش هستم.
بعضی ازاین اوقات احساس می کنم که تصوری از یک رویا هستم.رویایی که از ذهن و خیال موجود با شعور دیگری رد می شود.و فکر میکنم که هر چه هست می تواند تصوراتش را کنترل کند.و به من هم تا اندازه ای قدرت مانور داده البته برای هیجان خودش.هر وقت خواب می بینم این حس بیشتر تقویت می شود. و این خوابها انگار لحظه های نابی هستند که بر من قدرتی ندارد.شاید هرز روی تصوراتش آنجا شروع می شود.شاید موضوع چیز دیگریست و این هم برای هیجان باشد.

اما این حس به من احساس خلا می دهد و خیالم را از بابت همه چیز راحت می کند که من نیستم و با این نبود هر روز خود زندگی خوبی دارم.اگر اینطور باشد من خنثی میشوم.و این عالیست.
…
احساس دوم من چیزی شبیه به جیم کری در نمایش ترومن(The Truman Show)است.به همه چیز شک می کنم و حس می کنم که هیچ کس با من منصفانه بر خورد نمی کند، و همه با من بازی می کنند.شاید حتی شما هایی که این مطلب را می خوانید کامنت می زارید بخشی از این برنامه برای بازی دادن من باشید.

این حالت دوم خیلی حس بدی می دهد.چون اینبار مطمئنی که طرف مقابلت موجود بی شعور و محدودیست.واصلا بعید نیز که با اشتباه در محاسبات بازیش تورا نابود کنداین طور وقتها حس می کنی که هیچ حریم خصوصیی نداری و عمده زندگیت در یک سیر از پیش تعریف شده است وشاید وقتی هم که خودت عمل می کنی مثل حالت قبل برای هیجان پشت سری ها و یا برای تحلیل کردنت باشد.
اما این یکی واقعا ازار دهنه است وحس استثمار به آدم می دهد.و از این بدتر که می دانی اینها مثل خودت هستند.یعنی احمق هستند.و حتما از تو احمق تر.
شاید این یک بازی دوره ایست که همه باید برای هم دربیاوریم.شما ها که قبلا در آن بوده اید نمی خواهید تمامش کنید ؟؟؟
…
حالا اینها از ایمان ضعیف شده من است یا تفکرات قوی شده، بماند.که خودم هم در آن مانده ام. در هر صورت اگر هر کدام از شما به این بازی دوم اعتراف کنید به من کمک بزرگی می کنید.آن موجود با شعور اول هم اگر این لطف را در حق من انجام بدهد معلوم می شود که شعورش خیلی بیشتر از اینهاست.من منتظر هستم .
…
پیوند پایدار
8 دیدگاه
22 سال پیش در چنین روزی از آسمان هیچ چیزی نمی بارید و زمین دهن باز نکرده بود.نه رعد و برقی نه ستاره بارانی و نه کشک و دوغی همه چیز عادی بود.البته این بماند که بعد ها این روز به عنوان یکی از روزهای تاریخی و بسیار مهم در سیرعلم و ادبیات شناخته شد.
همه منتظر بودند و انگار فهم عمیقی داشتند نسبت این لحظه و اتفاق مهمی که می خواست بیفتد.هنوز مشخص نبود که همه چیز سرجایش هست یا نه.
صدای زرزری بلند شد و من منت گذاشتم و به دنیای مزخرف شما آمدم.

شواهد نشان می دهد که از لحظه اول از این دنیا شاکی بوده و درصدد ایجاد تغییرات بنیادی در جهان بوده ام.بطوره که با چشم درشت و باز همه چیز را نگاه می کردم.البته خودم حدس میزدم که دهانم هم آن لحظه باز بوده.
حالا یک ماشین غذاخوری و انتقاد و غرغر به دنیا آمده بود.و وقت این شده بود که نقشه هارا به خوردش بدهند تا از همان لحظه اول شروع کند.بدون هیچ توقف و استراحتی از این سواپه بین و دنیاعین.
یکی ازکلیدی ترین نقشه های تعریف شده.، تبدیل شدن به غول چراغ جادو برای برآورده کردن آرزوهای رسیده و نرسیده خیلیها بود.و برنامه دیگر درآوردن تعداد زیادی گوش و چشم از صغری و کبری و امغزی.
روزها همه می آمدند تا این پدیده تکراری اما جدید را مشاهده کنند.البته برچسب نبوغ خیلی وقتها از قبل روی آدم ها چسبانده می شود واین مسئله تکرار را جذاب می کند.
گذشت و گذشت و گذشت.تا همین الان که وسط نوشتن این خذئبلات حوصله من سر رفت و حس نوشتنم تمام شد.
فقط همین را می توانم بگوییم با گذت سالها نتیجه کار به سمت دیگری رفته بود و این باعث شده بود که لطف جشن های تولد از بین برود.و حالا سالروز آن که میرسد بیشتر جادارد که عزای تولد گرفت.
این هم دیدگاه من و هم دیدگاه اطرافیان است. پدیده ای که درنشل ما رواج پیدا کرده وجشنهای تولد هفت، هشت، ده سالی بیشتر طول نمی کشند.
بازخورد تولد من به صورت SMS ای در کامنت ها.
پیوند پایدار
11 دیدگاه