یک دیوار یک حصار

اکتبر 22, 2009 at 3:32 ب.ظ (Aram)

یک دیوار فاصله بود یا نه ؟

یک دیوار یک حصار

صبح بود، صبح پاییز

در مصاف بی تقارن احساس با یک در

یک در اگر چه بسته بود ولی نه

که دیوار بود و فاصله می انداخت

نه از سنگ نه از چوب و نه از آتش

که از حیا بود و ترس و درد

میان دل و دلدار

در برزخ سلام و پاسخ

و از لرزش پر تردید ابراز و انکار

آری دیوار بود میان ما

میان دو من بی تکرار

بین یک تو و یک تو

که بی معنی افتاده تا آرزوی تسلیم

در لحظه های روبروی من و تو

در آخرین غرش فرو ریختن دیوار

بدون حیا

خالی از ترس

و عاری از درد

با پنهان و پیدای رقص همپای نور و خاک

در آخرین غرش فرو ریختن دیوار

پیوند پایدار ۱ دیدگاه

شب از مهتاب سر میره

اکتبر 20, 2009 at 2:55 ب.ظ (Uncategorized)

untitled

شب از مهتاب سر میره– تمام ماه تو آبه– شبیه عکسه یک رویاست– تو خوابیدی جهان خوابه– زمین دور تو می گرده– زمان دست تو افتاده– تماشا کن سکوت تو– عجب عمقی به شب داده– تو خواب انگار طرحی از– گل و مهتاب و لبخندی– شب از جایی شروع می شه– که تو چشماتو می بندی– تو رو آغوش می گیرم– تنم سر ریزه رویا شه– جهان قد یه لالایی– توی آغوش من جاشه– تورو آغوش می گیرم– هوا تاریک تر می شه– خدا از دست های تو– به من نزدیک تر می شه– زمین دور تو می گرده– زمان دست تو افتاده– تماشا کن سکوت تو– عجب عمقی به شب داده– تمام خونه پر می شه– از این تصویر رویایی– تماشا کن ، تماشا کن– چه بی رحمانه زیبایی

پیوند پایدار ۱ دیدگاه

شنبه

اکتبر 19, 2009 at 9:19 ب.ظ (Uncategorized)

با یک دست لای آت و آشغالهای میز دنبال تکه کاغذی می گشت که چیزی بنویسد، ولی کاغذ بدرد بخوری پیدا نمی شد. نگاهش به  تقویم قدیمی افتاد “سال 1388″ یک صفحه را باز کرد و نوشت و بعد با خیال راحت گوشی را قطع کرد. توانسته بود صاحب خانه را متقاعد کند که به خاطر این همه کثافت و آت و آشغال که از در و دیوار می بارد حداقل کرایه ماه اول را کم تر بپردازد. از خوشحالی می خواست فریاد بزند، کمی این ور آن ور پرید و خرت و پرت های اطرافش را بهم ریخت، بالا خره برای یک دانشجوی شهرستانی بی کس و کار چند هزار تومن هم پول بود.

عقب عقب رفت وخودش را روی مبل تک نفره رنگ و رو رفته ای که مثل جای جای این خانه بوی تنهایی می داد ولو کرد، دستهایش را پشت سر گذاشت و در فکر و خیال فرو رفت که چار قلم آفتابه و لگنش را کجا بچیند، در همبن حال از فرط خستگی خوابش برد، آنقدر آرام و مظلوم که انگار پس از سالها به خانه پدری بر گشته.

نمی دانست چند ساعت خواب بوده، آن اتاق تنهایی هم که پنجره ای به بیرون نداشت، مهم هم نبود چون سر حال بود و آماده تا تمیز کاری و رفت و روب را شروع کند. قبل از همه سر میز رفت و دنبال تقویم گشت تا صفحه ای که شماره را در آن نوشته بود …

ادامه دارد…

پیوند پایدار یک نظر بنویسید

فرشته مرگ به زنت چشم دارد

می 19, 2008 at 4:54 ب.ظ (Blogroll, Event)

angel_deathمی گفت که اگر آمریکایی باشی بعید نیست یک روز صبح از خواب پا شی و ببینی که چهرت تغییر کرده یا فرشته مرگ از زنت خوشش اومده، متعجبانه نگاهش می کرد و با چشمانی که از حدقه به زور در آمده بودند گفت: عجب هیچ وقت فکر نمی کردم امریکایی بودن انقدر مشکلات برای آدم داشته باشه.

صحبتش را قطع کرد : نه اینطورم نیست که همیشه همه چیز منفی باشه بعضی وقتا شاید بعد از باز کردن در یه پاکت ببینی که توش یه چکه 1 ملیونیه یا این که یه ماشین زمان تو انباری متروک خونت پیدا کنی. به نظر من این ریسکه ولی ارزشش رو داره.

با قیافه حق به جانب گفت: اگر شانس تو یا منه مطمئن باش تو اون پاکت هیچ چیز غیر از میکروب سیاه زخم یا چه می دونم برگه احظاریه دادگاه نیست، من از خیرش می گذرم دنبال دردسر نیستم.

خیلی عصبی پاکت سیگار ارزان قیمتش را از جیب در آورد و بدون این که به دوستش تعارف کند سیگاری روشن کرد. چند لحظه ای به فکر فرو رفته بود اما از بی حالتی چشمانش معلوم بود که تفکرش عمیق نیست. اولین پک را بیرون داد : چه خوبه که هنوز می تونی به این چیزا فکر کنی من از 5 سال قبل تا حالا هیچ وقت ذهنم بیرون از این خراب شده نرفته یعنی وقتش رو نداشتم که بتونم فکر دیگه ای داشت ه باشم.

پایان وقت ناهار رسید و زنگ کار به صدا در امد دوستش که صحبت از امریکا را پیش کشیده بود در حال آماده شدن گفت :تو نپرسیدی که برای چی من این صحبت رو وسط کشیدم. من منظور خاصی دارم، یه برنامه ام ریختم چند نفریم تصمیم گرفتیم که یه کار بزرگ بکنیم شاید توام بتونی سهمی توش داشته باشی و به یه نون و نوایی برسی. فعلا خداحافظ فردا وقت ناهار می بینمت و باهم صحبت می کنیم.

سیگارش را در ظرف غذا خاموش کرد، چند قلپ آب خورد و آماده برگشتن بر سر کار شد. در چند قدمی که تا کارگاه مانده بود با خود فکر می کرد که گیر چه آدم احمقی افتاده، در کشوری که برای یک لقمه نان باید مثل سگ از بوق صبح تا لنگ شب کار می کردند عده ای آدم بیکار بودند که تمام فکر و ذکرشان رفتن به آمریکا بود و تصوری غیر از آنچه در فیلمها از آن دیده بودند نداشتند.

ادامه مطلب »

پیوند پایدار تا کنون 3 نظر داده شده

و من رفتم

آوریل 28, 2008 at 8:25 ب.ظ (:), BAN, Blogroll, Event, YSMN, ana, lili)

Picture-022 Picture-072 Picture-115 Picture-116 Picture-172 Picture-185 Picture-230 Picture-247 Picture-264 Picture-267 Picture-269 Picture-275 Picture-287 Picture-009

پیوند پایدار تا کنون 11 نظر داده شده

lili

مارس 15, 2008 at 9:03 ق.ظ (BAN, Blogroll, Event, lili)

Lili,take another walk out of your fake world
please put all the drugs out of your hand
you’ll see that you can breath without not back up
some much stuff you got to understand
for every step in any walk
any town of any thought
i’ll be your guide
for every street of any scene
any place you’ve never been
i’ll be your guide
lili,you know there’s still a place for people like us
the same blood runs in every hand
you see its not the wings that makes the angel
just have to move the bats out of your head
for every step in any walk
any town of any thought
i’ll be your guide
for every street of any scene
any place you’ve never been
i’ll be your guide
lili,easy as a kiss we’ll find an answer
put all your fears back in the shade
don’t become a ghost without no colour
cause you’re the best paint life ever made

پیوند پایدار تا کنون 10 نظر داده شده

حکایت درد ها و سردها و زرد ها

مارس 9, 2008 at 7:59 ب.ظ (alkomx)

دلم گرفته است برادر، از جنس همان احساس گناهی که بتو نگفتم ونمی دانم شاید چشمان بی رمقم مانند ذهن ساده و صادقم محکومانه فریاد زدند و غیر از تو این رسوایی را به گوش خیلی دیگر از خلایق رساندند، خیلی خیلی دور تر از من ما نشده.

وقتی بعد از بارها و سالها دوباره حسی در من پیداشد که دستم را از پشت باز کرد و سرم را از خاک به آب گذاشت. چقدر پرواز کردم و چه رویاهایی که به خاطراتی دور تبدیل شده بودند را بیرون آوردم.به سان تشنه ای که نه سراب می بیند بلکه آب است و واقعا آب.

cold_

اما هیچ وقت نمی دانستم و بیشتر از آن نمی خواستم باور کنم که این ترس اندک که در گوشه های ذهنم ایستاده، تمام قد در برابرم خواهد ایستاد و صورتی را که از خاک آمده به خاشاک خواهد کشاند.

نمی خواهم از احساسم بگویم که گرچه هنوز هست اما قابل بروز نیست، حرف من اینبار از واقعیت است. از واقعیتی که ظاهرا این روزها میل به انزوا و امتناع دارد و نمی فهمد که در پشتش مردی نشسته که به آن امید دارد. و از حقیقتی که اگر چه همیشه دشمن واقعیت شده و در زمانه آهن و سنگ بیشتز از یک رویای پیچیده و محال معنی نمیدهد.

بله برادر می خواهم از این قسم بد بختی ها که امروز من را تا گردن فرو برده بنویسم.

این شبها تصویر لبخند های که در انتظار لبخند من خشک شده را نمی توانم فراموش کنم، لبخند هایی که رمقی برای پاسخشان باقی نمانده، چقدر خسته اند این عظلات صورت در جنگ با تفکرات باطل و سمی ذهنم که به زور به سمت لبخند هدایت می شوند. و باز چقدر خرد کننده است این کشمکش بی حاصل.

pain

مدتها بود که نمی خواستم از زرد ها و درد ها بنویسم اما چه کنم که مجبورم می کنند، تو خودت خوب میدانی برادر که این بار نیاز من از جنس نیاز بود و مطلعش چیزی فراتر از ناز اما انگار تعابیر بی معنی و تکراری این دنیای درد باعث شده تا محبوب مطلوب را در حد تجربه های بن بستی ببینید که هر روز بارها تکرار می شود.

و چقدر و می گویم، و مجبورم که با این و پیوست دهم این درد ها و سردها و زرد ها را وگرنه چه کنم؟؟؟ و باید بگویم که وقتی نیاز از ناز گذشت  این گونه می شود و همه چیز پیوندی می شود از ناکامی و نادانی و نا آرامی.

برادر می دانم فریاد های من حاصلی ندارد و هر وقت که بیان شده در دلم خسران شده و هر وقت که بیان نشده راز های بی مکان در این دل و ذهن بی حیای همه جایی، که اینروزها نه می تواند به هر جایی و هر کسی چنگ بزند که منجیش از پشت پرده های دریده از چنگ نهان شود و نه می تواند باور کند که از کعبه گشاده گردد این در. این حال و روز من است.

33

من حال بدی دارم برادر، آن قدر بد که به آشنایی در لحظه جدایی می ماند و آنقدر بد تر از آنکه راهی برای برگشت نباشد و آنجا صفحه آخر. افسوس می خورم که دست از دامن خدا برداشتم و چقدر این تنها امیدی که مرا بارها نگه داشته از آن دورها خودنمایی می کند که خواهد آمد و خواهد آورد و خواهد برد این درد.

دعا کن برادر حال من اینروزها خوش نیست.

پیوند پایدار تا کنون 5 نظر داده شده

EVERYBODY KNOWS

مارس 8, 2008 at 8:06 ب.ظ (BAN, Blogroll, Event) (, , , , )

Everybody knows that the dice are loaded
Everybody rolls with their fingers crossed
Everybody knows that the war is over
Everybody knows the good guys lost
Everybody knows the fight was fixed
The poor stay poor, the rich get rich
That’s how it goes
Everybody knows
Everybody knows that the boat is leaking
Everybody knows that the captain lied
Everybody got this broken feeling
Like their father or their dog just died
Everybody talking to their pockets
Everybody wants a box of chocolates
And a long stem rose
Everybody knows
Everybody knows that you love me baby
Everybody knows that you really do
Everybody knows that you’ve been faithful
Ah give or take a night or two
Everybody knows you’ve been discreet
But there were so many people you just had to meet
Without your clothes
And everybody knows
Everybody knows, everybody knows
That’s how it goes
Everybody knows
Everybody knows, everybody knows
That’s how it goes
Everybody knows
And everybody knows that it’s now or never
Everybody knows that it’s me or you
And everybody knows that you live forever
Ah when you’ve done a line or two
Everybody knows the deal is rotten
Old Black Joe’s still pickin’ cotton
For your ribbons and bows
And everybody knows
And everybody knows that the Plague is coming
Everybody knows that it’s moving fast
Everybody knows that the naked man and woman
Are just a shining artifact of the past
Everybody knows the scene is dead
But there’s gonna be a meter on your bed
That will disclose
What everybody knows
And everybody knows that you’re in trouble
Everybody knows what you’ve been through
From the bloody cross on top of Calvary
To the beach of Malibu
Everybody knows it’s coming apart
Take one last look at this Sacred Heart
Before it blows
And everybody knows
Everybody knows, everybody knows
That’s how it goes
Everybody knows
Oh everybody knows, everybody knows
That’s how it goes
Everybody knows
Everybody knows

Artist(Band):Leonard Cohen

پیوند پایدار تا کنون 2 نظر داده شده

آن آدمک آبی دارد غرق میشود

مارس 2, 2008 at 4:31 ق.ظ (BAN, Blogroll, Event) (, , , , , , , , , , , )

bluemakبرگرد

آن آدمک آبی دارد غرق میشود

برگرد

آن آدمک آبی

در تقاطع خیال زردها و دردها غرق میشود

برگرد

باور نمی کنم که نشنیدی

صدای سیاهی ها را که به حلقش فرو می رفتند

ادامه مطلب »

پیوند پایدار تا کنون 7 نظر داده شده

وقتی به دنبال "عکس یک خانم در حال جیش" می گردند

مارس 1, 2008 at 5:56 ق.ظ (Event)

من واقعا یکی از موایعه افتخارم اینه که هر روز بالغ بر 100 تا سرچ با عناوین زیر به این بلاگ لامصب میرسه :

” نزدیکی زن و مرد” ، ” تصاویر نزدیکی زن و مرد ” ، ” تصاویر نزدیکی کردن مرد با زن ” و ” تصاویر نزدیکی کردن زن با مرد”   و …

و البته آخرین و جالب ترین سرچی که به مستر منتهی شده “عکس یک خانم در حال جیش” من واقعا تشکر می کنم از مسئولین که باعث شدن مردم به این راحتی مطالبات فرهنگیشونو بیان کنن. انشا الله در این زمینه هم روز بروز بیشتر پیشرفت کنیم.

پ.ن : چقدر خنده داره تصور آدمی که در حال سرچ کردنه ” تصاویر نزدیکی زن و مرد ” هه واقعا بهش تبریک میگم.

خدای من با این وضع دیگه کم کمک دارم مینیمالیست میشم.

پ.ن2: در حالی که بنده در حال خنده از این جستوجوها هستم دقیقا در همین لحظه متوجه شدم که 4 امروز نفر با “عکس حال کردن زن با مرد” وارد شدن. و این مایع بسی مسرت است.

untitled

پیوند پایدار تا کنون 36 نظر داده شده

Next page »