کارت

آوریل 19, 2010 at 7:02 ب.ظ. (aabkenar)

گرم تماشای نئون های آنسوی خیابان بودم که کله تاسی امتداد نگاهم را قطع کرد، صدایی با ته لهجه ای نا آشنا فریاد زد:»سر جمالزاده»… مینی بوس ایستاد و در باز شد. ابتدا دوکیسه میوه و سپس صاحب کله که به سختی خود را زیر سقف مینی بوس جا کرد سوار شدند. ماشین راه افتاد و صاحب کله خمیده و سکندری زنان روی صندلی ردیف بغلی نشت، کیسه های میوه را زیر پایش جا کرد و از خانمی که کنارش بود عذر خواهی کرد.

بعد از کشیدن نفسی راحت دستمال کاغذی مچاله ای از جیبش در آورد و عرق پیشانی و سرش را پاک کرد به صندلی تکیه داد و چشمهایش را بست. هنوز دقیقه ای نگذشته بود و چشمهایش گرم نشده بود که تلفن همراهش زنگ زد. با زنگ مضحک تلفن ،دستپاچه از خواب پرید و گوشی را برداشت.

از ظاهرش اینطور بر می آمد که حدودا سی تا سی و پنج ساله باشد و لحن صحبتش طوری بود که می شد فهمید اگر زن ذلیل نباشد، پیر پسر بچه ننه ایست که از طرف مادرش مواخذه می شود تا آنچه برای میهمانی شب لازم بوده را به درستی تهیه کرده باشد.

لحظه اولی که کله مقابلم ظاهر شد نسبت به آن حس عجیبی داشتم که بیشتر از نا خوشایندی به آشنایی می زد و همین باعث شده بود تا در طول مسیر متوجه صاحب کله باشم تا سر نخ آشنایی پیدا کنم. حالا این لحن صحبت و حرکات فک و صورت بیشتر کنجکاوم کرده بود ولی چیزی دستگیرم نمی شد.

از کت و شلوار سرمه ای و پیراهن سفیدش حدس می زدم که مانند خودم کارمند باشد و عینک ضخیمش بیشتر مجابم می کرد که یک حسابدار یا متصدی بانک ببینمش. اما هنوز نمی توانستم آشنایی واضحی پیدا کنم. در فکر خیال صاحب کله بودم که آن صدا با لهجه ای که حالا آشنا می نمود، دوباره بلند شد: «آقا نگهدار، آقا نگهدار»…

صاحب کله بلند شد و کیسه های میوه را از زیر پایش برداشت و با همان حالت ورود به سمت در رفت، کیسه دست راستش را زمین گذاشت و از جیبی که تلفن همراه و دستمال کاغذی را بیرون آورده بود اسکناس مچاله ای در آورد و به راننده داد.

در بسته شد، ماشین حرکت کرد و عکس لحظه ای که سوار شده بود آن کله تاس از مقابلم چشمانم غیب شد. با رفتنش انگار خاطرش هم از ذهن من پیاده شده باشد.

مینی بوس پشت چراغ قرمز نواب ایستاد، بعد از دونفر دیگر کرایه را حساب کردم و پیاده شدم. هنگام پیاده شدن احساس کردم چیزی از رکاب ماشین بیرون افتاد دولا شدم و برداشتمش. یک کارت شناسایی بود.

بانک ملی ایران شعبه میدان فردوسی… علی احمدی… متصدی امور بانکی …صادره از… و در کنار مشخصات عکسِ صاحب کله بود با اندکی مو و لبخندی مصنوعی بر لب… و دست آخر جمله معروف پشت کارتها » از یابنده تقاضا می شود کارت را به نزدیکترین صندوق پستی بیاندازد» . خنده ام گرفت .حالا آن آشنایی که در کله ای تاس دنبالش بودم را پیدا کرده بودم…

علی احمدی، هم کلاسیِ سال سوم دبیرستان که روی نیمکت جلویی ام می نشست با آن لهجه که علی رغم تلاشش از دهانش بیرون می پرید و باعث خنده ی ما می شد. یک لحظه ، تمام خاطرات آن سالها از ذهنم گذشت…

قدم زنان و در فکر علی احمدی سر کوچه رسیدم، کارت را از جیبم بیرون آوردم تا به صندوق پست بیاندازم. برای بار آخر نگاهی به آن انداختم. آن احساس عجیب آَشنایی حالا بیشتر خودش را نشان میداد… بینی عقابی علی در عکسِ سه در چهار کارت پرسنلی اش هم معلوم بود… منصرف شدم با خود فکر کردم که شعبه فردوسی نزدیک محل کارم است، شاید فردا فرصتی پیدا کنم و به این بهانه بار دیگر ببینمش…

پیوند پایدار 5 دیدگاه

ذهنم نمی نویسد :|

مارس 29, 2010 at 8:01 ب.ظ. (Uncategorized)

ذهنم مدتهاست که نمی نویسد، به قول خودم داستان قبلی را هم از یکی ازبیگاه وبلاگ هایم اینجا آوردم تا کمی تکان بخورد این خانه سرد آن روزهایم…ذهنم بیشتر از این نمی نویسد…

پیوند پایدار ۱ دیدگاه

دستهای بین دیوار

مارس 29, 2010 at 7:59 ب.ظ. (:))

ساعات کاری کسل کننده انگار قصد نداشتند تمام شوند، از این کسالت نوعی خارش به تمام بدنش افتاده بود احساس می کرد تمام بدنش چرب است مخصوصا موهایش که بلند بود و حسابی کلافه اش کرده بود.

هنوز 2 ساعت تا پایان ساعت کاری مانده بود، با این بی حالی و کلافگی واقعا نمی توانست کار کند. کاغذهای روی میزش را کمی ورق زد و با فریبکاری خواست اینطور جلوه کند که مشغول کار است. از همه اینها بد تر و شاید علت این تشویش همین تحریک گاه بگاه بود که از صبح سراغش آمده بود.

خیلی شانس آورده بود که امروز رئیس دست از سرش برداشته و هر ده دقیقه صدایش نمی کرد و گرنه هیچ چیزی نمی توانست جلوی خنده کارمند های بیکاری را بگیرد که با کنجکاوی به شلوار قلمبیده همکارشان نگاه می کنند.

مدام تصویر اتفاقات شب قبل و احتمالا امشبش جلوی چشمش می آمد خودش را می دید در بین دوستانش که باز دستش انداخته بودند و می گفتند «تو مرد نیستی و نداری، مگه میشه آدم به سی و دو سالگی رسیده باشه و کاری نکرده باشه» و بعد صدای قهقهه آنها توی سرش منفجر می شد.

چند دقیقه ای از فکر دیشب بیرون می آمد و در فکر امشب فرو می رفت که چطور باید با آن زن رو برو شود. از شب قبل تا حالا هزار بار منصرف شده بود هزار بار آن صحنه جلویش می آمد که بدون هیچ حرفی در برابر زن مات مانده و می خواهد گریه اش بگیرد. حتی می دید که از اتاق فرار می کند و دوستانش پشت در از خنده تک تک روی زمین می افتند.

ادامهٔ این ورودی را بخوانید »

پیوند پایدار نوشتن دیدگاه

شنبه

اکتبر 19, 2009 at 9:19 ب.ظ. (Uncategorized)

با یک دست لای آت و آشغالهای میز دنبال تکه کاغذی می گشت که چیزی بنویسد، ولی کاغذ بدرد بخوری پیدا نمی شد. نگاهش به  تقویم قدیمی افتاد «سال 1388″ یک صفحه را باز کرد و نوشت و بعد با خیال راحت گوشی را قطع کرد. توانسته بود صاحب خانه را متقاعد کند که به خاطر این همه کثافت و آت و آشغال که از در و دیوار می بارد حداقل کرایه ماه اول را کم تر بپردازد. از خوشحالی می خواست فریاد بزند، کمی این ور آن ور پرید و خرت و پرت های اطرافش را بهم ریخت، بالا خره برای یک دانشجوی شهرستانی بی کس و کار چند هزار تومن هم پول بود.

عقب عقب رفت وخودش را روی مبل تک نفره رنگ و رو رفته ای که مثل جای جای این خانه بوی تنهایی می داد ولو کرد، دستهایش را پشت سر گذاشت و در فکر و خیال فرو رفت که چار قلم آفتابه و لگنش را کجا بچیند، در همبن حال از فرط خستگی خوابش برد، آنقدر آرام و مظلوم که انگار پس از سالها به خانه پدری بر گشته.

نمی دانست چند ساعت خواب بوده، آن اتاق تنهایی هم که پنجره ای به بیرون نداشت، مهم هم نبود چون سر حال بود و آماده تا تمیز کاری و رفت و روب را شروع کند. قبل از همه سر میز رفت و دنبال تقویم گشت تا صفحه ای که شماره را در آن نوشته بود …

ادامه دارد…

پیوند پایدار 7 دیدگاه

فرشته مرگ به زنت چشم دارد

مه 19, 2008 at 4:54 ب.ظ. (Blogroll, Event)

angel_deathمی گفت که اگر آمریکایی باشی بعید نیست یک روز صبح از خواب پا شی و ببینی که چهرت تغییر کرده یا فرشته مرگ از زنت خوشش اومده، متعجبانه نگاهش می کرد و با چشمانی که از حدقه به زور در آمده بودند گفت: عجب هیچ وقت فکر نمی کردم امریکایی بودن انقدر مشکلات برای آدم داشته باشه.

صحبتش را قطع کرد : نه اینطورم نیست که همیشه همه چیز منفی باشه بعضی وقتا شاید بعد از باز کردن در یه پاکت ببینی که توش یه چکه 1 ملیونیه یا این که یه ماشین زمان تو انباری متروک خونت پیدا کنی. به نظر من این ریسکه ولی ارزشش رو داره.

با قیافه حق به جانب گفت: اگر شانس تو یا منه مطمئن باش تو اون پاکت هیچ چیز غیر از میکروب سیاه زخم یا چه می دونم برگه احظاریه دادگاه نیست، من از خیرش می گذرم دنبال دردسر نیستم.

خیلی عصبی پاکت سیگار ارزان قیمتش را از جیب در آورد و بدون این که به دوستش تعارف کند سیگاری روشن کرد. چند لحظه ای به فکر فرو رفته بود اما از بی حالتی چشمانش معلوم بود که تفکرش عمیق نیست. اولین پک را بیرون داد : چه خوبه که هنوز می تونی به این چیزا فکر کنی من از 5 سال قبل تا حالا هیچ وقت ذهنم بیرون از این خراب شده نرفته یعنی وقتش رو نداشتم که بتونم فکر دیگه ای داشت ه باشم.

پایان وقت ناهار رسید و زنگ کار به صدا در امد دوستش که صحبت از امریکا را پیش کشیده بود در حال آماده شدن گفت :تو نپرسیدی که برای چی من این صحبت رو وسط کشیدم. من منظور خاصی دارم، یه برنامه ام ریختم چند نفریم تصمیم گرفتیم که یه کار بزرگ بکنیم شاید توام بتونی سهمی توش داشته باشی و به یه نون و نوایی برسی. فعلا خداحافظ فردا وقت ناهار می بینمت و باهم صحبت می کنیم.

سیگارش را در ظرف غذا خاموش کرد، چند قلپ آب خورد و آماده برگشتن بر سر کار شد. در چند قدمی که تا کارگاه مانده بود با خود فکر می کرد که گیر چه آدم احمقی افتاده، در کشوری که برای یک لقمه نان باید مثل سگ از بوق صبح تا لنگ شب کار می کردند عده ای آدم بیکار بودند که تمام فکر و ذکرشان رفتن به آمریکا بود و تصوری غیر از آنچه در فیلمها از آن دیده بودند نداشتند.

ادامهٔ این ورودی را بخوانید »

پیوند پایدار 3 دیدگاه

و من رفتم

آوریل 28, 2008 at 8:25 ب.ظ. (:), ana, BAN, Blogroll, Event, lili, YSMN)

Picture-022 Picture-072 Picture-115 Picture-116 Picture-172 Picture-185 Picture-230 Picture-247 Picture-264 Picture-267 Picture-269 Picture-275 Picture-287 Picture-009

پیوند پایدار 11 دیدگاه

lili

مارس 15, 2008 at 9:03 ق.ظ. (BAN, Blogroll, Event, lili)

Lili,take another walk out of your fake world
please put all the drugs out of your hand
you’ll see that you can breath without not back up
some much stuff you got to understand
for every step in any walk
any town of any thought
i’ll be your guide
for every street of any scene
any place you’ve never been
i’ll be your guide
lili,you know there’s still a place for people like us
the same blood runs in every hand
you see its not the wings that makes the angel
just have to move the bats out of your head
for every step in any walk
any town of any thought
i’ll be your guide
for every street of any scene
any place you’ve never been
i’ll be your guide
lili,easy as a kiss we’ll find an answer
put all your fears back in the shade
don’t become a ghost without no colour
cause you’re the best paint life ever made

پیوند پایدار 10 دیدگاه

حکایت درد ها و سردها و زرد ها

مارس 9, 2008 at 7:59 ب.ظ. (alkomx)

دلم گرفته است برادر، از جنس همان احساس گناهی که بتو نگفتم ونمی دانم شاید چشمان بی رمقم مانند ذهن ساده و صادقم محکومانه فریاد زدند و غیر از تو این رسوایی را به گوش خیلی دیگر از خلایق رساندند، خیلی خیلی دور تر از من ما نشده.

وقتی بعد از بارها و سالها دوباره حسی در من پیداشد که دستم را از پشت باز کرد و سرم را از خاک به آب گذاشت. چقدر پرواز کردم و چه رویاهایی که به خاطراتی دور تبدیل شده بودند را بیرون آوردم.به سان تشنه ای که نه سراب می بیند بلکه آب است و واقعا آب.

cold_

اما هیچ وقت نمی دانستم و بیشتر از آن نمی خواستم باور کنم که این ترس اندک که در گوشه های ذهنم ایستاده، تمام قد در برابرم خواهد ایستاد و صورتی را که از خاک آمده به خاشاک خواهد کشاند.

نمی خواهم از احساسم بگویم که گرچه هنوز هست اما قابل بروز نیست، حرف من اینبار از واقعیت است. از واقعیتی که ظاهرا این روزها میل به انزوا و امتناع دارد و نمی فهمد که در پشتش مردی نشسته که به آن امید دارد. و از حقیقتی که اگر چه همیشه دشمن واقعیت شده و در زمانه آهن و سنگ بیشتز از یک رویای پیچیده و محال معنی نمیدهد.

بله برادر می خواهم از این قسم بد بختی ها که امروز من را تا گردن فرو برده بنویسم.

این شبها تصویر لبخند های که در انتظار لبخند من خشک شده را نمی توانم فراموش کنم، لبخند هایی که رمقی برای پاسخشان باقی نمانده، چقدر خسته اند این عظلات صورت در جنگ با تفکرات باطل و سمی ذهنم که به زور به سمت لبخند هدایت می شوند. و باز چقدر خرد کننده است این کشمکش بی حاصل.

pain

مدتها بود که نمی خواستم از زرد ها و درد ها بنویسم اما چه کنم که مجبورم می کنند، تو خودت خوب میدانی برادر که این بار نیاز من از جنس نیاز بود و مطلعش چیزی فراتر از ناز اما انگار تعابیر بی معنی و تکراری این دنیای درد باعث شده تا محبوب مطلوب را در حد تجربه های بن بستی ببینید که هر روز بارها تکرار می شود.

و چقدر و می گویم، و مجبورم که با این و پیوست دهم این درد ها و سردها و زرد ها را وگرنه چه کنم؟؟؟ و باید بگویم که وقتی نیاز از ناز گذشت  این گونه می شود و همه چیز پیوندی می شود از ناکامی و نادانی و نا آرامی.

برادر می دانم فریاد های من حاصلی ندارد و هر وقت که بیان شده در دلم خسران شده و هر وقت که بیان نشده راز های بی مکان در این دل و ذهن بی حیای همه جایی، که اینروزها نه می تواند به هر جایی و هر کسی چنگ بزند که منجیش از پشت پرده های دریده از چنگ نهان شود و نه می تواند باور کند که از کعبه گشاده گردد این در. این حال و روز من است.

33

من حال بدی دارم برادر، آن قدر بد که به آشنایی در لحظه جدایی می ماند و آنقدر بد تر از آنکه راهی برای برگشت نباشد و آنجا صفحه آخر. افسوس می خورم که دست از دامن خدا برداشتم و چقدر این تنها امیدی که مرا بارها نگه داشته از آن دورها خودنمایی می کند که خواهد آمد و خواهد آورد و خواهد برد این درد.

دعا کن برادر حال من اینروزها خوش نیست.

پیوند پایدار 5 دیدگاه

EVERYBODY KNOWS

مارس 8, 2008 at 8:06 ب.ظ. (BAN, Blogroll, Event) (, , , , )

Everybody knows that the dice are loaded
Everybody rolls with their fingers crossed
Everybody knows that the war is over
Everybody knows the good guys lost
Everybody knows the fight was fixed
The poor stay poor, the rich get rich
That’s how it goes
Everybody knows
Everybody knows that the boat is leaking
Everybody knows that the captain lied
Everybody got this broken feeling
Like their father or their dog just died
Everybody talking to their pockets
Everybody wants a box of chocolates
And a long stem rose
Everybody knows
Everybody knows that you love me baby
Everybody knows that you really do
Everybody knows that you’ve been faithful
Ah give or take a night or two
Everybody knows you’ve been discreet
But there were so many people you just had to meet
Without your clothes
And everybody knows
Everybody knows, everybody knows
That’s how it goes
Everybody knows
Everybody knows, everybody knows
That’s how it goes
Everybody knows
And everybody knows that it’s now or never
Everybody knows that it’s me or you
And everybody knows that you live forever
Ah when you’ve done a line or two
Everybody knows the deal is rotten
Old Black Joe’s still pickin› cotton
For your ribbons and bows
And everybody knows
And everybody knows that the Plague is coming
Everybody knows that it’s moving fast
Everybody knows that the naked man and woman
Are just a shining artifact of the past
Everybody knows the scene is dead
But there’s gonna be a meter on your bed
That will disclose
What everybody knows
And everybody knows that you’re in trouble
Everybody knows what you’ve been through
From the bloody cross on top of Calvary
To the beach of Malibu
Everybody knows it’s coming apart
Take one last look at this Sacred Heart
Before it blows
And everybody knows
Everybody knows, everybody knows
That’s how it goes
Everybody knows
Oh everybody knows, everybody knows
That’s how it goes
Everybody knows
Everybody knows

Artist(Band):Leonard Cohen

پیوند پایدار 2 دیدگاه

آن آدمک آبی دارد غرق میشود

مارس 2, 2008 at 4:31 ق.ظ. (BAN, Blogroll, Event) (, , , , , , , , , , , )

bluemakبرگرد

آن آدمک آبی دارد غرق میشود

برگرد

آن آدمک آبی

در تقاطع خیال زردها و دردها غرق میشود

برگرد

باور نمی کنم که نشنیدی

صدای سیاهی ها را که به حلقش فرو می رفتند

ادامهٔ این ورودی را بخوانید »

پیوند پایدار 7 دیدگاه

Next page »

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.